گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
ما دل دوستان به جان بخریمور جهان دشمن است غم نخوریم
آن کس که درون سینه را دل پنداشتدانست که هرچ هست حاصل پنداشت
درمان غمت امید بی درمانی استراه طلبت بی سر و بی سامانی است
ای آنک تو را امید آبادانی استآباد شدن در ره او ویرانی است
هر آبادی از غم او ویرانی استهر دانایی در ره او نادانی است
آزار طلب مکن که طامات این استبگذار خرابی که خرابات این است
آن را که زخود نماند با خود اثری استاز خود زخودی و بیخودی بی خبری است
هر مرد که او پای درین راه افشرددر شیشه جام او چه صافی و چه درد
قومی هستند کز کله موزه کنندقومی همه عمر در سر روزه کنند
اندر ره عشق یادگر سر ننهندیا در ره بهبود قدم در ننهند
مستان رهش تمام هشیار آینداز غایت بی سری کله دار آیند
ما گدایان خیل سلطانیمشهربند هوای جانانیم
چندان برو این ره که دوی برخیزدور هست دوی به رهروی برخیزد
هر مرغ دلی که پر بدو باز کنددر اوج هوای عشق پرواز کند
هر دل شده ای چهره به خون می شویدهر غمزده ای ترانه ای می گوید
یک ذره غمش به صد جهان نتوان دادو اسرار بلاهاش به جان نتوان داد
در عشق هزار جان و دل بس نکندجان خود چه بود حدیث جان کس نکند
سودای توم سر به جهان اندر دادنه مست و نه هشیار و نه غمگین و نه شاد
در راه طلب رسیده ای می بایددامن زجهان کشیده ای می باید
هر دل که به کوی دوست منزل داردمقصود خود از دو کون حاصل دارد
لافی زدم ای دوست زراه پندارکز پای درآیم زغمت دست بدار
دل در هوس تو چون بجنباند سربا باد هوای تو کرا ماند سر
کاش کان دل بر عیار که من کشته اویمبار دیگر بگذشتی که کند زنده به بویم
خواهی که به سوی حضرتش یابی باربردارم من از دل و جانت این بار