گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
جز با تو حوالتت نباشد فرداجز فعل تو آلتت نباشد فردا
زآن جان و جهان تا هوسی در سر ماستاین عقل عقیله از کجا درخور ماست
عمرها در پی مقصود به جان گردیدیمدوست در خانه و ما گرد جهان گردیدیم
در غمکده بندگیت شادیهاستآن را که زبندگیت آزادیهاست
بگریز ز خلق اگر توانی بگریختدر دامن حق اگر توانی آویخت
خواهی که دم تو را مبارک دارندنام تو چو یاسین و تبارک دارند
آن کن که توانگران گدای تو شوندصاحب نظران جمله برای تو شوند
در دهر هر آنک تخم خدمت پاشدرخسار دلش به خار غم نخراشد
با صدق اگر دل تو همره گردداز معرفت دو عالم آگه گردد
گر بد داند و گر نکو او داندگر جرم کند و گر عفو او داند
می دان که اگر او دمی آن تو شودکار دل تو به کام جان تو شود
گر کم کوشی به کار خود گر بسیارجز کرده او برون میا از سر کار
چون از در او هیچ مرا نیست گزیرای دل در او گیرو در آن درگه میر
بگذار تا مقابل روی تو بگذریمدزدیده در شمایل خوب تو بنگریم
او را به کف آور کم اینها همه گیرکز جمله گزیر است وزو نیست گزیر
دل را دیدم شیفته در راه هوسوز غایت غم نه پیش می دید و نه پس
هرگاه که آنچنان کت افتد باشیهر چند که نیک می کنی بد باشی
حسنی که گواه صنع معبود بودچون حسن بتم زلطف موجود بود
رو در پی درد او که درمان گردیگر جز در او زنی پشیمان گردی
بر خاک در تو تحفه گر جان باشدهمچون مثل زیره به کرمان باشد
در بندگیش اگر تو نیکو باشیفرمان ده این طارم نه تو باشی
گر بنوازی بنده مقبول تومور ننوازی چاکر معزول توم
آن کس که به بندگی قرارش باشدبا چون و چرای او چه کارش باشد
ای از تو خرابی سبب آبادیوز یک غم تو هزار جان را شادی