گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
تا چند به هجر تو مشوش باشمدر دست هوای تو بر آتش باشم
بنگر که چنین ما به چه تدبیر شدیمگشتیم گدای در او میر شدیم
دعوی طلب گرچه مجاز است از توسرنامه دهر بی نماز است از تو
ماییم به عشق تو تولا کردهوز طاعت و معصیت تبرا کرده
ملک تو نکاهد ار مرا بنوازیو افزون نشود اگر مرا بگدازی
ما در خلوت به روی خلق ببستیماز همه بازآمدیم و با تو نشستیم
اصل همه اوست و هر چه جز او فرع استهر کس که جز این داند او را صرع است
هر چند که عقل رهبر آگاه استاندر ره شرع پای او کوتاه است
جان آید و راه عشق می پیمایدره دشوار است رهبری می باید
عقل آن باشد که شرع را برتابدبی رهبر شرع عقل گمره یابد
هر چند به عقل راه می شاید دیدبی رهبر شرع کس به جایی نرسید
عقل از ره جان به نور شرع آگه شددر شرع آویخت و رهشناس آنگه شد
گر زانک تو را هست ز تحقیق خبرجز بر سر پول شرع مپسند گذر
خیز از سخن سر خود و کل بگذرو از خوی که عزت است وز ذل بگذر
آیین قلندر ار نظر کوتاهی استترتیب ادب علامت آگاهی است
ای سروبالای سهی کز صورت حال آگهیوز هر که در عالم بهی ما نیز هم بد نیستیم
هر کاو زحقیقت وجود آگاه استبا او سخن دراز بس کوتاه است
چون دیده عقل راهرو بگشایددر ظلمت شب همی چراغش باید
از عقل مجرد به دوایی نرسیبی شرع به برگی و نوایی نرسی
چون ما به هوای طبع و عادت گرویمبی شرع ز عقل این سخن کی شنویم
زان پیش که از جمله فرو مانی فردآن کن که نبایدت پشیمانی خورد
گر عاقلی آن بکن که یزدان فرمودو آن چیز که خیر تست او آن فرمود
در کار آویز و گفت و گو را بگذارکز گفت نشد هیچ کسی برخوردار
گر مایه همت است در گوهر توالا به خدا فرو نیاید سر تو