گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
ای دل طمع وصل به بیهوده مدارکز دوست جز او نیست کسی برخوردار
بردار نظر زدیگران تا خود باشوز مکر خدا حذر کن و با خود باش
ماییم که دم عشق تو پیوسته زنیموز هجر تو دست بر دل خسته زنیم
فریاد از آنچ نیست و می خوانندمزاهد نیم و بزهد می خوانندم
تا ظن نبری کز آن جهان می ترسموز مردن وز کندن جان می ترسم
هرگز به وصال چون تو یاری برسمبیرون زغمت به هیچ کاری برسم
انصاف همی دهم که بس بی کارمعمری است که عمری به زیان می آرم
ما دگر کس نگرفتیم به جای تو ندیمالله الله تو فراموش مکن عهد قدیم
ماییم در هیچ صوابی نزدهبا تو نفسی به هیچ بابی نزده
رخسار به خون دیده باید شستنکانجا گل بی خار نخواهد رستن
آنجا سخنی زهر نوایی نخرندبی حاصلیی زهر گدایی نخرند
بنیاد دل ما غم تو ویران کردما را هوس عشق تو سرگردان کرد
با هر درمم اگر دو صد بدره بودبا مهر کرامت تو یک ذره بود
بی جام چو جمشید نمی شاید بودبی شام چو خورشید نمی شاید بود
بی ذل کسی به پادشایی نرسدهرگز به درست مومیایی نرسد
با رنگ ز تیغ او دلم نزدایدمی باشم از آن گونه که او فرماید
چون قطره مهر او چکیدن گیرددل جامه عافیت دریدن گیرد
آن کس که نبوت به شبانی بخشدسلطانی را به پاسبانی بخشد
ما به روی دوستان از بوستان آسوده ایمگر بهار آید وگر باد خزان آسوده ایم
چون کار به جهد و جد تو برنایددلتنگ مشو که آنچنان می باید
راه تو به جز تو دیگری ننمایدبی حکم تو کس را نفسی برناید
چون از سر جد پای نهادی در کارسررشته خود به دست عشقش بسپار
از لطف تو هیچ بنده نومید نشدمقبول تو جز مقبل جاوید نشد
گر در عمل عشق به کاری برسماز باده وصلت به خماری برسم