گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
بر هرچ نهم دل که چنان خواهد بودایامش از آن حال بگرداند زود
بر رهگذرم هزار جا دام نهیگویی که بگیرمت اگر گام نهی
من خواهم راز آشکارا نکنموالبته هر آنچ هست پیدا نکنم
شمشیر فلک پاره کند جوشن هاپیکان قضا تیره کند روشن ها
چون دایره وجود من بنهادنددر مشورتم پیام بفرستادند
از دیده دل من ارچه پرنورتر استبا دیده دل از آفت خود دورتر است
آنها که زاسرار سخن می گویندو از علم ابد نو و کهن می گویند
یک تن بنمای در جهان از زن و مردکاو از ستم زمانه خونابه نخورد
حکمی که ازو چاره نباشد پرهیزفرموده و امر کرده از وی بگریز
به تو مشغول و با تو همراهموز تو بخشایش تو می خواهم
ای دل اگرت هست خرد راهنمادر هر سوری که آیدت بیش نما
قد کنت اقول لا ابالی بجفاکردیم چنانک می بنوشم زوفا
آن راهزنان که راه ناگه بزنندره بر دل مردمان آگه بزنند
انعام تو هر گرسنه را می پروردهر تشنه زجوی فضلت آبی می خورد
دم با که زنم کنون که همدم بنمانددل ریش شد و امید مرهم بنماند
من در پی عشق تو چه پویم که کیموصلت به کدام مایه جویم که کیم
در عشق زهمنشین بد می ترسمیعنی که ز مرد بی خرد می ترسم
بی روی تو خونابه چکاند چشممکاری به جز از گریه نداند چشمم
نی همچو منت به عمر یاری خیزدیاری چو منت به روزگاری خیزد
او را که همه ملک جهان بس نبودمی دان به یقین کز هر خس نبود
امشب آن نیست که در خواب رود چشم ندیمخواب در روضه رضوان نکند اهل نعیم
گر کس دارد زنیک و بد خواه امیدشاید که من از تو دارم ای ماه امید
دستی نه که از دل گرهی برگیردپایی نه که بار گنهی برگیرد
تا رهبر تو طبع بدآموز بودبخت تو مپندار که پیروز بود