گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
من از این جا به ملامت نرومکه من این جا به امیدی گروم
افتاد مرا با سر زلفین تو کارعیبم مکن و به کار خویشم بگذار
هر دل که خبردار شد از اسرارشگر نور بود سوخته شد در نارش
کو دل که بگوید نفسی اسرارشکو گوش که بشنود دمی گفتارش
زنهار به گفت و گوی منشین به او باشغافل منشین و گم مکن عمر به لاش
چون آینه کرد صفه ای را نقاشتا نقش سه صفه رو نماید زصفاش
این راز درونی مشمر کاری خردکاینجای نه صاف می گذارند نه درد
در دل سخنت چو جان نگه می دارمخون می خورم و زبان نگه می دارم
از بهر شناختن نکو کن خود رازیرا که سزا نکو بود نیکو را
واقف نشود کسی بر اسرار قضابس بوالعجب است کار و بازار قضا
در مطبخ عشق پاکبازان قضاکردند به غربیل بد از نیک جدا
نه از چینم حکایت کن نه از رومکه من دل با یکی دارم در این بوم
کار قدر از چون و چرا بیرون استچونی و چرایی زصفا بیرون است
بنیاد وجود سخت سست افتاده استوین قابض روح نیک چست افتاده است
نیکی و بدی که در نهاد بشر استشادی و غمی که در قضا و قدر است
نقاش ازل چو نقشها می پرداختکس نقش سعادت از شقاوت نشناخت
سر قدر از جهانیان پنهان استآن سر به طریق عقل نتوان دانست
تا در نرسد وعده هر کار که هستسودت نکند یاری هر یار که هست
خوش باش که در ازل بپرداخته اندنرد من و تو بی من و تو ساخته اند
چون سر قدر طعمه ابدال شودآن جمله قال و قیل پامال شود
از قرب بعید شوق باید بودنپیوسته ملازم تو شاید بودن
هر چند که عقل داری و دیده و هوشایمن مشو و به دیگران پرده بپوش
تو مپندار کز این در به ملامت برومدلم اینجاست بده تا به سلامت بروم
محکوم قضا که بنده خوانند او رابر بالش شرع کی نشانند او را