گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
روحی که منزه است از عالم خاکمهمان تو آمده است از عالم پاک
زان پیش که ما طفیل آدم بودیمدر خلوت خاص با تو همدم بودیم
منم یا رب در این دولت که روی یار می بینمفراز سرو سیمینش گلی بر بار می بینم
پرسیدم از آن کسی که برهان داندآن کیست که او حقیقت جان داند
در دایره وجود بی سهو و سقطدلها زتو دور نیست چو نقطه زخط
در خود نگر ار نیی تو واقف زجهانو اندر تن خود بین همه پیدا و نهان
آن دم که بهم زدیم تنها من و توبا خلق نکرده ایم پیدا من و تو
روزت بستودم و نمی دانستمشب با تو غنودم و نمی دانستم
آنها که همی دهند نادیده نشاندر کوی تحیرند و در بحر گمان
قومی به گمان فتاده اندر ره دینقومی دگر اوفتاده در راه یقین
در دیده ما نگر جمال حق بینکاین نور حقیقت است و انوار یقین
تا با خودم از هر دو جهان بیرونمچون بی خودم از هر دو جهان افزونم
شبهای دراز با غمت می سازمپوشیده چنانک کس نداند رازم
دلم تا عشق باز آمد در او جز غم نمی بینمدلی بی غم کجا جویم که در عالم نمی بینم
ای دل تو درین واقعه دمسازی کنوای جان به موافقت سراندازی کن
هر دل نبود قابل اسرار خدادر هر گوشی نگنجد اسرار خدا
آن قوم که راه بین فتادند و شدندکس را زیقین خبر ندادند و شدند
مردان چو حدیث وصل جانان شنوندار زنده بمانند زنقصان شنوند
دری است ثمین که آن به سفتن نایدسری است نهان که آن به گفتن ناید
تا خواجه زنور خویش منفک نشوددر عالم اهل دیده بی شک نشود
در عالم عشق هر که را یار بودصندوق وجودش همه اسرار بود
عقل از ره تو حدیث افسانه برددر کوی تو ره مردم بیگانه برد
او را زدرون خانه دردی بایدکز قصه شنیدن این گهر نگشاید
در بادیه وصال آن شهره نگارجانبازانند عاشقان رخ یار