گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
دل گر نظری کند به روی تو کندجان گر گذری کند به کوی تو کند
در راه طلب زاد ادب می بایدسوز سحر و ناله شب می باید
ترسم که اگر در طلبش نشتابیبر آتش حسرت دل خود را تابی
حاشا که من از خاک درت برخیزموز لعل لب چون شکرت برخیزم
تا چند کشم غصه کس ناکس راوز خست خود خاک شوم هر خس را
نفسم چو به نان و تره از من راضی استکی گویم کاین رییس یا آن قاضی است
از راحت اگر نصیب تو حرمان نیستاز آز ببر که آز را پایان نیست
تا ظن نبری که خان و مان محتشمی استیا خواسته و حکم روان محتشمی است
مسپار به عشوه جهان خویشتنتمگذار که گردد دو یکی پیرهنت
ایزد زقناعت چو مرا گنجی داداز میر و وزیر جمله گشتم آزاد
چه خوش بود دو دلارام دست در گردنبه هم نشستن و حلوای آشتی خوردن
عالی نسبا چرا بننشینی پستوز ملک جهان پاک نیفشانی دست
دل کز پی آب و نان در آتش نبودجز خاک پریشان و مشوش نبود
پیمانه عزت و قناعت کن پرتا خوار نگردی طمع از خلق ببر
در کوی قناعت ارچه دیر آمده ایمبر نیستی خویش دلیر آمده ایم
گر راحت دل خواهی و آسایش تنبا لقمه و خرقه ای بساز و تن زن
بردارندت اگر شوی افکندهو آزاد شوی اگر بمیری بنده
کنجی و قناعت از قباد و کی بهنزدیک تو خوار است و زملک ری به
آیا تو ز نادانی و سرگردانیخود را و مرا به هرزه می رنجانی
بر سنگ قناعت ار غباری داریاز نیک و بد جهان کناری داری
در کوی قناعت ار سپنجی داریدر هر قدم آراسته گنجی داری
دست با سرو روان چون نرسد در گردنچاره ای نیست به جز دیدن و حسرت خوردن
آن را که قناعتش صناعت باشدهر چیز که گفت و کرد طاعت باشد
از لذت این وجود مانع گردیبر عین کمال خویش صانع گردی