گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
از خلق به هیچ گونه یاری مطلبوز شاخ برهنه سایه داری مطلب
من قال بان جوهر الفقر عرضالجوهر لما عرض الفقر عرض
الفقر اذا ابعدکم یدنیکمو الفقر اذا اماتکم یحییکم
جمعیت ازین شیفته رایان آموزجان بازی ازین بی سر و پایان آموز
از طعم لب تو در شکر چیزی هستوز نور رخ تو در قمر چیزی هست
درویشان را بر همه عالم پیشی استدرویشان را کمینه سودی بیشی است
درد ره فقر به زهر درمان استدانستن آن نه ذوق هر نادان است
در عالم فقر میر و سلطان هیچ استدر درویشی ملک سلیمان هیچ است
میان باغ حرام است بی تو گردیدنکه خار با تو مرا به که بی تو گل چیدن
سلطانی اصل بی گمان درویشی استسرداری بی نام و نشان درویشی است
امروز بده بدان جهانی که به استبستان سبکی را به گرانی که به است
گفتی عالم به پای درویشان استعالم همه از برای درویشان است
سرمایه ملک جاودان درویشی استدرویش تن است و جان آن درویشی است
مقبل بود آنک آشنای در اوستمدبر باشی گرت نه رای در اوست
آن نقطه که در فقر نهان آوردنداز بهر بسی زنده دلان آوردند
عالم همه سر به سر گدایان دارندمحنت همه خویشتن نمایان دارند
شاهان جهان چاکر درویشانندعالم همه خاک در درویشانند
اندر ره فقر دیده نادیده کنندهرچ آن نه حدیث اوست نشنیده کنند
بادی که زکوی فقر گرد انگیزدبر آتش کبر آب تواضع ریزد
تا کی ای جان اثر وصل تو نتوان دیدنکه ندارد دل من طاقت هجران دیدن
درویش کسی بود که در خود نگردخود را ز جهان نفس بیرون شمرد
گر شهوت توسن تو رام تو شوددر خطه جان خطبه به نام تو شود
درویش که اسرار نهان می بخشدهردم ملکی به رایگان می بخشد
درویش زخودپرستی آزاد بودظاهر چو خراب و باطن آباد بود