گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
هر دل که درو در معانی بنددایذای چنین طایفه را نپسندد
درویش به غم همیشه خرم باشداندر ره فقر زخم مرهم باشد
میل دل ما جز به فقیری نبودخرسند به میر جز اسیری نبود
دانی چه بود جان و جهان درویشدانی چه بود امن و امان درویش
دست دل ما هر چه تهی تر خوش ترو آزادی دل زهرچه خوش تر خوش تر
شاهان همه دولت از فقیران طلبندصحبت همه از نشست پیران طلبند
آخر نگهی به سوی ما کندردی به ارادتی دوا کن
آزادی مرد هر چه خواهی ارزدو این حال زماه تا به ماهی ارزد
هرگه که تو آوری بیانی از فقردر حال تو را دهند جانی از فقر
درویش همیشه بی نوا اولی ترنزل ره درویش بلا اولی تر
در راه طلب خدمت درویشان کنبیگانه مباش یاری خویشان کن
در درویشی کار به صدق است و یقیندر درویشی کار نه کفر است و نه دین
در فقر اگر دمی تو با حق داریسرمایه عاشقان مطلق داری
تا ظن نبری که غمخوری درویشی استیا بی کسی و مختصری درویشی است
در عالم فقر ار سر هر پر هوسیسرمست همی دوند هر نیک و خسی
خود دمدمه ای است آدمی از دم اوعالم همه سایه است از عالم او
امروز چو ناصر فقیران باشیفردا زقبیل دستگیران باشی
چشم اگر با دوست داری گوش با دشمن مکنتیرباران قضا را جز رضا جوشن مکن
دردی است طمع که نیستش درمانیگنجی است یقین که نیستش پایانی
درویشان را عار بود محتشمیدر دیده شان نار بود محتشمی
با فقر نشین اگر تو همدم خواهیفقر است اگر ملک مسلم خواهی
درویش ز درویشی از آن می نرهدکاین دهر درم به جای خود می ننهد
گر مرکب عشق نیکوان خواهی تاختبا سوختگان چو شمع می باید ساخت
جانی که زمهر زیر میغش داریباید که همیشه زیر تیغش داری