گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
اکنون که تو را امید آزادی خاستمشغول شدن به دیگری سخت خطاست
اسباب وجود دم به دم تشویش استتا با تو توی است بر ارم تشویش است
وه که جدا نمی شود نقش تو از خیال منتا چه شود به عاقبت در طلب تو حال من
ناجنسان را تو محرم راز مکنجز خدمت محرمان تو دمساز مکن
اسرار که سخت است سخن سست مگونی کم کن و آنک عقل واجست مگو
آیات کتاب حق همی خوان و مپرسواین ناقه پی بریده می ران و مپرس
دردا که درین سوز و گدازم کس نیستهمراه درین راه درازم کس نیست
از عمر نصیب جاودانی برگیرسرمایه حاصل جوانی برگیر
آن را که طریق نیکبختی بایدگوش و دل و دیده هر سه را بگشاید
غافل منشین که این زمانی است عزیزهر دم که برآید از تو جانی است عزیز
تخمی دو سه بی وقت بپاشیم مگرحالی به دروغ بر تراشیم مگر
ای دل چه کری کند مشوش بودنوز بهر دو روزه عمر سرکش بودن
خود را چو دمی ز دهر خرم یابیاز عمر نصیب خویش آن دم یابی
ای به دیدار تو روشن چشم عالم بین منآخرت رحمی نیاید بر دل مسکین من
با ما تو هر آنچ گویی از کین گوییپیوسته مرا ملحد و بی دین گویی
ای خواجه یکی کام روا کن ما رادم در کش و در کار خدا کن ما را
یکباره برون نیامده از پی و پوستدعوی سری مکن دلا کاین نه نکوست
داری سر کارزار میدان این استپیدا کن اسرار مریدان این است
بس خون جگر که شیخ من با من خوردتا کرد مرا چنین که می بینی مرد
بر خود چو نیی به بی تباهی منکربر ما چه شوی به بی گناهی منکر
هر شیخ که او علم ندارد در تناو نتواند مرید را پروردن
اندر ره عشق اگر تکلف نکنیگر جان خواهد زتو توقف نکنی
تا جان خودت به دست سودا ندهیوآن را که تکلف است ره واندهی
در دست تکلف چو اسیری ای دلبر طبع خودت نیست امیری ای دل