گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
تا در نرسد وعده هر کار که هستسودت نکند یاری هر یار که هست
چون هستی تو به نیستی آلوده استغم خوردن نیک و بد او بیهوده است
ره رو همه در حمایت صدق خود استدر راه خدا رهرو و رهبر خرد است
زین سان که تو را بی خودی و بی خبری استچون حال تو را دید به صد چشم گریست
ای گل چو زغنچه نوبهارت کردندپاکیزه تر از آب زلالت کردند
ای دل اگرت زنفس معزول کنندمیلت سوی مقبلان مقبول کنند
ای دل عمری گذاشتی در پنداروقت است که از خواب درآیی یک بار
جان در تن تو نفس شماری بیش استو این کالبد تو یادگاری بیش است
ای خواجه اگر تو را سعادت خویش استایمن منشین زآنچ تو را در پیش است
صبحم از مشرق برآمد باد نوروز از یمینعقل و طبعم خیره گشت از صنع رب العالمین
ای اطلس دعوی تو را معنی بردفردا به قیامت این عمل خواهی برد
هان تا تو ببندی به مراعاتش پشتکاو با گل نرم پرورد خار درشت
آن نیست جهان و جان که پنداشته ایاین است ره وصل که بگذاشته ای
گر زانک تو صاحبدل و صاحبنظریباید که به گل به چشم عبرت نگری
ای دل زشراب جهل مستی تاکیوای مست شونده لاف هستی تاکی
ای دل چو شمار کارها خواهد بوداز خود به بطالتی چرایی خشنود
ای دل تو بدین حال چرایی خشنودکز عمر گذشته هیچ سود تو نبود
از سود و زیان خود به در نتوان بودبر مایه کس زیر و زبر نتوان بود
گر عمر بود تو را فزون از پانصدافسانه شوی عاقبت از روی خرد
زین سان که مراست از تو در سینه سرورمی ترسم از آنک خواجه گردد مغرور
چه روی و موی و بناگوش و خط و خال است اینچه قد و قامت و رفتار و اعتدال است این
ای دل نفس تو می شمارند آخربنگر که رقیبان به چه کارند آخر
آگاه بزی ای دل و آگاه بمیرچون طالب منزلی تو در راه بمیر
ای دل مطلب رخ جهان آرایشزنهار منه پای تو در دریایش