گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
اندر همه عمر من شبی وقت نمازآمد بر من خیال معشوق فراز
با آنچ گسستنی است در پیوستیوآنجا که گذشتنی است خوش بنشستی
هر چیز که او گفت چنان است همهآن است یقین دگر گمان است همه
زنهار مگو که رهروان نیز نیندیا همنفسان بی نشان نیز نیند
تا نان حرام و آب یک روزه مابیرون نشود زکاسه و کوزه ما
هر لقمه که آلوده بود قی به از آنبی خود به تواضع آردت می به از آن
ای چشم تو دل فریب و جادودر چشم تو خیره چشم آهو
تا زآینه زنگ را کسی نزدایدممکن نبود که قابل نفس آید
آن باش که دلها به تو مایل گرددتا هرچ بداست از تو زایل گردد
مرد آن نبود که ظاهر آرای بودتا در دل و جان مردمش جای بود
تا با خودم از عشق خبر نیست مراجز بر در دل هیچ گذر نیست مرا
سبحان الله که چه زیانم خود رابر باد هوا همی نشانم خود را
زآن باده که در مجلس آن شاه دهندبی زحمت ساقی به سحرگاه دهند
تا ظن نبری که خوی دد نیست مرایا آلت جنگ یک دو صد نیست مرا
یا در راه او به جان طلب معنی رایا کم بکن از سر زبان دعوی را
می باید ساختن گرت برگ صفاستبا نیک و بد و خرد و بزرگ و کژ و راست
بگذار بدی که در من از وی صد نیستچد بد که مرا امید نیکی خود نیست
من از دست کمانداران ابرونمی یارم گذر کردن به هر سو
گر بر دل تو زعشق او خاکی نیستخاکی و کم از تو در جهان ناکی نیست
چون می دانی که بودنیها بوده استاین پرده دریدن کسان بیهوده است
در حرف وجود جز خرد را مپسندتا هست حریف نیک بد را مپسند
آنها که مرا بنیک می پندارندتخم سره را به جای بد می کارند
حاشا که ره عشق قیاسی باشدیا عاشق او ناشی ناسی باشد
دین داری را ز بت پرستی بشناسهشیاری را اگر نه مستی بشناس