گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
فارغ منشین ز راه و اندر ره باشغافل زتو نیست کردگار آگه باش
دی جرعه خور دردکشان من بودمدر مجلسشان بدین نشان من بودم
چون یک نفس از وجود خود برگذرمخود را به دمی هزار منزل ببرم
ای نیک نمای بد مسلمان که منموای کالبد فساد را جان که منم
گفتم به عقل پای برآرم ز بند اوروی خلاص نیست به جهد از کمند او
جز باده نیستی دلا نوش مکنجز سلسله نیاز در گوش مکن
در درد اگر طالب درمانی توبیهوده چرا به درد درمانی تو
با خود بینی خاک نیرزد نیکیدانستن بد به خود به از صد نیکی
ای دیده به عیب خویش نابیناییچون است به عیب دیگران بینایی
با فاقه و فقر همنشینم کردیبی مونس و بی یار و قرینم کردی
زین گونه که در نهاد زیر و زبری استاومید بهی نیست که بیم بتری است
نزدیک کسی که عاقل و هشیار استآزردن یک مور و مگس بسیار است
بیگانه و آشنایی خویش تویراحت ده رنج و مرهم ریش توی
تو آلت فعل و در میان هیچ نییوز فاعل و فعل جز نشان هیچ نیی
خود را تو عظیم کم کسی می شمریدر سر خود افسوس که کم می نگری
صید بیابان عشق چون بخورد تیر اوسر نتواند کشید پای ز زنجیر او
بر درگه کبریا تو جز شاه نییدردا که تو خود طالب درگاه نیی
ای دل تو گر از غبار تن پاک شویتو روح مطهری بر افلاک شوی
گر زانک شنیده ای زمردان دو سه پندهر چیزی را به قدر آن چیز پسند
عمری به غلط سوخته خرمن بودمدر دوستی ات به کام دشمن بودم
گر نفس وجود خویشتن استردییکباره ازین گلخن تن جان بردی
ای دل به وصالش به تمنا نرسیتا در خاکی به اوج اعلا نرسی
تا بسته جان و خسته تن باشمدر دوستی ات به کام دشمن باشم
گر کافر از آن کسی که او دشمن تستبنگر تو به کافری که اندر تن تست