گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
ای دل چو به کوی وصل گشتی دمسازدر کوی خرابات خرد را درباز
سربازی کن اگر تو داری سر اوپا داری کن باز مگرد از در او
هر که به خویشتن رود ره نبرد به سوی اوبینش ما نیاورد طاقت حسن روی او
گر صید عدم شوی زخود رسته شویگر در صفت خویش روی بسته شوی
تا بتوانی به طبع خود کار مکنالبته رفیق بد به خود یار مکن
این ره نبرد مگر به سر ناپاکیشوخی شنگی قلندری بی باکی
اسرار ورا اگر نهان خواهی کردخود را به ره عشق عیان خواهی کرد
ره رو اگر او زراه رو آگه شدآن کس که زخود برون شد او گمره شد
گر دل نفسی از سر جان برخیزدغمهای نشسته بی کران برخیزد
دل را نفسی زمهر تو نگزیردجز مهر تو جانم زجهان نپذیرد
پروانگکی به پیش شمعی بپریددر گوشه شمع گوشه یک تنه دید
اندیشه مرگت زچه بگداخت جگرطب تو مزاج مرگ نشناخت مگر
جهدی بکنم که دل زجان برگیرمراه سرکوی دلستان برگیرم
راستی گویم به سروی ماند این بالای تودر عبارت می نیاید چهره زیبای تو
اصحاب طلب چون به صفایی برسندخواهند کز آنجا به رضایی برسند
شک نیست از آنجا که طریق خرد استبرپای تو بند تو هم از دست خود است
از بهر شناختن نکو کن خود رازیرا که سزا نکو بود نیکو را
در درد اگر تو از دوا محرومیاندیشه مکن تا تو چرا محرومی
خواهی که بود شاهدت ای مرد علیلمانند سماعیل به نزدیک خلیل
اینجا که منم گر زمنی دور شومدانم به حقیقت همگی نور شوم
در دست سری مدام شیخا پا بستپا بر سر خود نه ار تو را دستی هست
با یار بگفتم به زبانی که مراستکز آرزوی روی تو جانم برخاست
گر نفس شود تمام مقهور از توعقلت گوید که چشم بد دور از تو
چون آتش شهوت آبرویت را برددر معرض هر بزرگ ماندی تو چو خرد