گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
تا دل زسر درد سری می داردتخم هوسی به تازگی می کارد
تا در طلب مات همی گام بودهر دم که برون مازنی دام بود
در هیچ دلی عشق تو مأوا نکندکاو را به هزار گونه رسوا نکند
در عالم عشق کفر ایمان باشدآنجای گناه و توبه یکسان باشد
تو با این لطف طبع و دل رباییچنین سنگین دل و سرکش چرایی
اول ره عشق تو مرا سهل نمودپنداشت رسد به منزل وصل تو زود
در عشق حلالی و حرامی نبوددشمن کامی و دوست کامی نبود
در عشق بسی زیر و زبرها باشدمر عاشق را بسی خطرها باشد
دل در پی عشق دوست سودا بینیدجان طالب وصل است تمنا بینید
هر سر که به تیغ عشق افکنده شوددر مرتبه بر ملایکش خنده شود
با عشق هزار قصه گفتیم و شنیدوز وصل به من شیفته بویی برسید
عشق ارچه بدن را به جنون آرایداز عشق همیشه جان و عقل افزاید
گفتی که چو باد عشق گرد انگیزداز دیده تو سیل چرا می ریزد
آن کس که صریح با صراحی نبوددر مذهب اهل عشق صاحی نبود
این شیوه عشق هر خسی را نبودوین واقعه هر بلهوسی را نبود
تو پری زاده ندانم ز کجا می آییکآدمیزاده نباشد به چنین زیبایی
عاشق مطلب اگرچه مشهور بودتا سر دارد زیار مهجور بود
عشقت به نظاره دلم می آیدتا در بندش چگونه می فرساید
آن کس که دلی را به تو آسان بدهدجان نیز به حق کز بن دندان بدهد
عشاق کجا زبوی و رنگ اندیشندیا از غم هجر و دل تنگ اندیشند
در بیشه عشق شیربازی نبودانصاف که کار عشق بازی نبود
وه وه که دلم به غم گرفتار افتاددر دام ستمگر و جگرخوار افتاد
عشقت صنما به زور و زر برنایدبی درد دل و خون جگر برناید
هر دل که زعشق او امانش نبودجز بر در شاهد آستانش نبود