گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
معلم آن گل نو را به خار و خس مگذارچو با منش نگذاری به هیچکس مگذار
ای بی تو روزم از شب غم جانگدازترشب از هزار روز قیامت دراز تر
در دل آمد یار و گشت از دیده غمدیده دوربیش از آن نزدیک شد در دل که گشت از دیده دور
یک جرعه به خاکم فکن و خاک بجوش آروز بیخودی مرگ مرا باز بهوش آر
جان رفت و دل مقید صد غم بود هنوزتن خاک گشت و دیده پر از نم بود هنوز
ای باد مکش برقع جانان مرا بازروشن مکن این آتش پنهان مرا باز
از تیر تو در خاک طپد مرغ هوا بازاز خاک مگر می طلبد تیر ترا باز
مهی که چشم امیدم بسوی اوست هنوزچراغ خلوت دل شمع روی اوست هنوز
هجران گذشت و نوبت دیدن رسید بازنور دو دیده کوری دشمن رسید باز
ملک زاده ای ز اسب ادهم فتادبه گردن درش مهره بر هم فتاد
هرچند که چون شمع مرا سوخته ای بازشادم که چراغ دلم افروخته ای باز
المنه لله که دگر مرغ خوش آوازقانون غزل کرد بمضراب زبان ساز
ای برق محبت که ره من زده ای بازآتش به من سوخته خرمن زده ای باز
گرچه زارم سوختی من عاشق زارم هنوزروشن است از دود آهم کاتشی دارم هنوز
جان رفت و دل ز عشق پریشان بود هنوزمست تو کی ز رفته پشیمان بود هنوز
عیسی دم من وقت سماع طرب انگیزدستی بسوی مرده برافشاند که برخیز
گل من مگو که لب را بکسی گشاد هرگزکه به گلشن وصالش نوزید باد هرگز
شکر خدا که چشم تو بر ما فتاد بازدست دعای ما در دولت گشاد باز
در عین عتاب از بر ما میگذری بازطوری عجب امروز بما مینگری باز
دیده بوصل آرمید دل نشود خوش هنوزآب ز سر برگذشت در جگر آتش هنوز
شب از بهر آسایش توست و روزمه روشن و مهر گیتی فروز
ساغر زده و شمع قد افراخته ای بازدر خرمن گل آتشی انداخته ای باز
فریاد که یار می رود بازجانم ز فرار می رود باز
سوختم بهر خدا در هجر ازین بیشم مسوزبیش ازین از حسرت شمع رخ خویشم مسوز