گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
دانش نه برای نفس خود باید و بسنه از بهر معلمی هر دون و دنس
آن چیست زهستی به جهان در که جز اوستیا کیست نه نیست لطفش از دشمن و دوست
این علم حقیقتی به جز حرفی نیستوین عالم بی خودی به جز طرفی نیست
تعالی الله چه روی است آن که گویی آفتابستیو گر مه را حیا بودی ز شرمش در نقابستی
هر چند به قدرت و به علم او با ماستدانم که به ذات از همه خلق جداست
نقاش ازل چو نقش ما انشا کردبر ما زنخست درس عشق املا کرد
در عالم اگر زاهد اگر رهباننددر مسجد و در دیر تو را می خوانند
گر بر عملند خلق اگر معزولنددر می نگرم جمله بدو مشغولند
ابناء زمانه سخت نامعلومنداز عیش حقیقتی از آن محرومند
آن را که حقیقت تو معلوم شودعلم همه انبیاش مفهوم شود
علم علما زشرع و سنت باشدحکم حکما بیان و حجت باشد
علمی است که از لاو لمت برهاندوز درد سر معلمت برهاند
علمی که ازو گره گشاید بطلبزان پیش که جان و تن برآید بطلب
و آنها که به دستار سر افراخته اندعلم و عمل از مکتب آموخته اند
ای باد که بر خاک در دوست گذشتیپندارمت از روضه بستان بهشتی
تا بتوانی خسته مگردان کس رابر آتش خشم خویش منشان کس را
در دیده خود اگر نکوهیده شویدر دیده دیگران پسندیده شوی
ناجسته دوای درد خویش ار مردیداغی چه نهی بر دل صاحب دردی
هرگز نبود که در دلم جان نشویاز گریه زار من تو خندان نشوی
ظلم از دل وز دین ببرد نیرو راعدل است که او قوی کند بازو را
عدل است که ملک برقرار آید ازوحصن دل و دولت استوار آید ازو
ای دل اگرت بصیرت حق بین استپیوسته براق همتت در زین است
ار پیش روی زکبر محروم شویحاکم گردی اگر تو محکوم شوی
در دهر هر آنک تخم خدمت پاشدرخسار دلش به خار غم نخراشد