گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
درویشان را کم آمدن افزونی استبا ناموزون بساختن موزونی است
یاد می داری که با من جنگ در سر داشتیرای رای توست خواهی جنگ خواهی آشتی
کوچک بودن بزرگ را کوچک نیستآن کوچکی از کمال باشد شک نیست
صاحب نظران آینه یکدیگرنددر منزل خود چو آینه بی خبرند
از علم همه حلم و تواضع زایدوز جهل همه گند دماغ افزاید
هر کس که زمام نفس محکم گیردباید که شراب وصل آن دم گیرد
شادی طلبی برو گدای همه باشبیگانه خویش و آشنای همه باش
چون باد به کوی دوست تازان می باشدر آتش عشق او گدازان می باش
پاک آمده ای در طلب پاکی باشروشاد بزی بر سر غمناکی باش
از علم اگر دل تو را هست چراغهان تا ننهند علم تو را بر دل داغ
در راه تواضع ار سرافکنده شویسردار سلاطین شوی اربنده شوی
مردم زفروتنی قرین می گردددر خاتم انبیا نگین می گردد
سست پیمانا به یک ره دل ز ما برداشتیآخر ای بد عهد سنگین دل چرا برداشتی
در عشق حمول و حمله کش می باشموندر صف عاشقان کش می باشم
زین گونه که نعمت تو فرماید کردهر لحظه هزار شکر می باید کرد
شکرانه آنک خواجه بنده نییوندر پی رزق خود پراکنده نیی
دلداری کن اگر دلی داری توهر دل که به تو رسد نگه داری تو
گفتم که یکی روز بپرسم خبرشتابوک برون رود تکبر زسرش
از مهر تو بر پای دلم قید شدهمپسند مرا اسیر هر کید شده
جان گرچه که نیست حضرتت را درخورددام کرمت شیفتگان را پرورد
ثابت قدمان راه صحبت پیوستاز دوست نشویند به هر گردی دست
در خون جگر اگر در آغشته منماز کس بنرنجم چو سررشته منم
آن را که دل از راه صفا پر نور استاز طبع و هوا و خشم و خشیت دور است
ندیدمت که بکردی وفا بدان چه بگفتیطریق وصل گشادی من آمدم تو برفتی