گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
درمان طلب از طبیب اگر رنجوریدر جهل بمردن نبود معذوری
هر کس که زدردی به دوایی برسدگر صدق نباشد به ریایی برسد
چون نیست امید خلق بر وفق مرادآن به که رها کنیم با خلق عناد
روزی است که دار و گیر خواهد بودنشک نیست که ناگزیر خواهد بودن
ای دل چه گرفته است غم کام تو رااندیشه بکن که چیست فرجام تو را
از گردش گردون که فلک گردان استبس عاقل پرهنر که سرگردان است
مدهوش تو را ترانه ای بس باشدسودای تو را بهانه ای بس باشد
ای که بر دوستان همی گذریتا به هر غمزه ای دلی ببری
فریاد که آن سرو چمن می خسبدوآن راحت جان انجمن می خسبد
گر نیست دلت شاد به تقصیر و قصوراز بهر چرا به هیچ باشی مغرور
یکچند فلک به کام ما گردان بوداقبال و سعادت مرا دوران بود
افسوس که خلق سخت کوته نظرندوز هرچه فروشند یکی جو نخرند
ما اطیب عیشی معه لولاییلولای لما حجبت عن مولایی
جانا غم تو زهر چه گویی بتر استرنج تن و درد دل و سوز جگر است
دل در سر عهد استوار خویش استجان در غم تو بر سر کار خویش است
بر قد دلم راست قبای غم تستشادی به دلم باد که جای غم تست
جان در تن من زنده برای غم تستبیگانه عالم آشنای غم تست
ای دل غم عاشقی تو را تنها نیستسر نیست که سرگشته این سودا نیست
بخت آیینه ندارم که در او می نگریخاک بازار نیرزم که بر او می گذری
من با غم عشق تو نباشم جز شادوآن کاو نشود جفت غمت شاد مباد
خواهم که مرا با غم او خو باشدگر دست دهد غمش چه نیکو باشد
در هر نفسی درد سری آرد غمیک لحظه مرا زدست نگذارد غم
در پای تو گردد سر هر گردن پستوز دست تو نالد دل هر تن پیوست
مسکین دل من که رای دارد با غمدر سینه همیشه جای دارد با غم