گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
من در غم عشقت غم عالم نخورمبر کتف کتم باز فلک غم نخورم
آن کز دل اوست بر دل من هر غممی دید و نمی کرد زمن باور غم
سیر آمدم از غم دمادم خوردنوز بس غم گونه گونه در هم خوردن
غم گفت کزو دو دیده خون باید کردبازو علم صبر نگون باید کرد
دل در غم غم زنش که غم با غم خوردغم نیست که از غم تو غم را غم خورد
جور بر من می پسندد دلبریزور با من می کند زورآوری
بیگانه جان شد دل و خویش غم توقربان دل من است کیش غم تو
سبحان الله چه سخت کاری غم تواز خسته دلم عظیم کاری غم تو
هر جا که غم است زنگ آیینه ماستهر تیر بلا که هست در سینه ماست
مسکین دل برخاسته هر جا که نشستببرید زعقل و در بلایی پیوست
عاقل آن است که سخره غم نشودهر دم زغم بیهده درهم نشود
هرگه که دلم فرصت آن در جویدکز صد غم خویشتن یکی برگوید
ناجنس حلاوت جوانی ببردعیش خوش و حظ زندگانی ببرد
ناکس که به کس شود نمازی نبودو این سیرت خواجگی به بازی نبود
نارنج و ترنج بر سر خار که دیددر لانه بنجشک سر مار که دید
او را طلبی و تو منی اینت غلطمی پنداری که چون منی اینت غلط
خانه صاحب نظران می بریپرده پرهیزکنان می دری
هنگام بهار آمد و من بی رخ یاررخساره به خون دیدگان کرده نگار
گل آمد و توبه خلایق بشکستگفتم مشکن که نیست لایق به شکست
شد زنده زمین مرده از لطف بهاروقت طرب است ساقیا باده بیار
ای دلشدگان رخت به بستان آریدچون ژاله سرشک خویش بر گل بارید
گل را چه محل کاو رخ زیبا داردبلبل که بود کاو سر سودا دارد
گل گفت که من ظریف و شهر آرایماز دست چرا فتاده اندر پایم
می گرچه به هر جای لطیف است مخورمی خوار کن نفس شریف است مخور