گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
بیمار تو را درد نباشد باشدمشتاق تو رخ زرد نباشد باشد
در گمراهی طالب راه اوییمهرگونه که هست در پناه اوییم
ما دوش در مغانه بی باک زدیمعالی علم کفر بر افلاک زدیم
الریح مع العود ترد بالبالعودوا فلعل مصلح احوالی
ماییم و حدیث زهد و طامات امشبشب روز کنیم در خرابات امشب
گر برود به هر قدم در ره دیدنت سریمن نه حریف رفتنم از در تو به هر دری
مستم دارد زباده ساقی پیوستمستی که بود جام میش اندر دست
آباد خرابات ز می خوردن ماستخون دوهزار توبه در گردن ماست
پیری ز خرابات برون آمد مستسجاده به کول و کوزه باده به دست
در میکده جز به می وضو نتوان کردو آن نام که زشت شد نکو نتوان کرد
ما جامه نمازی به لب خم کردیمخود را به می ناب بمردم کردیم
ساقی به صبوحی می ناب اندر دهمستان شبانه را شراب اندر ده
در میکده چون جمال معشوقه ماستباز آمدن از کعبه به بتخانه رواست
از خوردن باده دوش حالم بگرفتساقی به دو دست هر دو بالم بگرفت
آنها که ازو پیاله نوشی بزنندبی هیچ شکی خانه فروشی بزنند
اسرار خرابات کسانی دانندخود را زوجود خویش بیرون دانند
گر کنم در سر وفات سریسهل باشد زیان مختصری
ماییم که آیت صواب از ما شدما غرقه در آتشیم و آب از ما شد
هان ای ساقی درافکن آن باده به جامباشد که شوم پخته از آن باده خام
هر خسته که در مصطبه مسکن دارددودی زمن سوخته خرمن دارد
زین سان که منم گر تو تویی آخر کارما را بدل سجاده باشد زنار
روزی بینی مرا و رندی سه چهارسجاده گرو کرده به پیش خمار
ای ساقی از آن باده دوشینه بیارکاندر سر من هست از آن باده خمار
ای ساقی از آن راح خوش روح افرازکاو شیشه به بوی او کند جان پرواز