گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
ای سوخته و ساخته در کار تو منای جان و دلم باخته در کار تو من
سهل است مرا یاد تو افزون کردنیا دامن دل را سگ پرخون کردن
هرگز نرود مهر تو پاک از دل منگر نیز شود زیر زمین منزل من
امروز چنان گفت نگارم با منکاین سوز نمی رسد به هر تردامن
بنگر تو بدان ماه فروز دل منباور نکنی قصه سوز دل من
ای عادت تو وعده باطل دادندر جام شکر شربت قاتل دادن
دل را چه محل کاو بپذیرد غم اوجان را چه خطر بود که گیرد کم او
مرا دلیست گرفتار عشق دلداریسمن بری صنمی گلرخی جفاکاری
بی روی تو دل گفت چه کار آید ازوجز ناله که هر دمی هزار آید ازو
شاد است همه عمر نکوخواه از تودشمن کور است گاه و بیگاه از تو
جزعت به کرشمه چون کند عهدی نوخواهم که کنم پیش رخت جان به گرو
ای شب تو علی رغم بدآموز مروشمع طرب مرا برافروز مرو
ابروت که آسمان بیاراید ازوخورشید چو با هلال بنماید ازو
گر با همه ای که بی منی بی همه ایگر بی همه ای که با منی با همه ای
مستم کن و هرچه هست بستان و برودر چارسوی بلا بخوابان و برو
گفتی که تو دل برغم آن دلبر نهور بپذیرد به شکر جان بر سر نه
ای دیدن روی تو دل آرای همهوصل لب لعل تو تمنای همه
او را که به رایگان گران خواهد بوداو را ز وصالش چه نشان خواهد بود
من از تو روی نپیچم گرم بیازاریکه خوش بود ز عزیزان تحمل خواری
در هر هوسی دل نگران کوشیدنبا خود بودن بود در آن کوشیدن
ترکی مکن ای ترک خطایی با مننادیده خطایی به خطایی با من
ای عقل همیشه از طرب تنها باشوای صبر درین واقعه اندروا باش
گر با من خسته دل بیفتد رایشجان و دل و دیده هر سه سازم جایش
بادا چو رسی به زلف مشک افشانشدر گوش بگوی این سخن پنهانش