گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
سیمین زنخت که حسن خواند استادشآوخ که ستاره در وبال افتادش
چون دید دلم عارض شهر آرایشسر بر پایش نهاد از سودایش
یا من به چه دل زنم در سودایشیا من چه سگم که دیده سازم جایش
آنها که فلک وفا نکرد ایشان راوصل من و تو بد اوفتاد ایشان را
هر محنت و هر بلا که در جان من استاز دست دل نبوده فرمان من است
نه تو گفتی که به جای آرم و گفتم که نیاریعهد و پیمان و وفاداری و دلبندی و یاری
ای گشته لبت آتش جان را تریاکآب چشمم ببرد عالم همه پاک
انصاف زاختلاف ایام فرقپیدا کردی به گفت حق را الحق
من سوخته گر در طمع خام افتماز جوی خوش تو ای دلارام افتم
از روی تو من همیشه گلشن بودموز دیدن تو دو دیده روشن بودم
ای مست غمت عاقل و دیوانه به هموندر ره تو مسجد و بتخانه به هم
من مهر تو در میان جان بنهادمتا مهر تو در سر زبان بنهادم
در پختن سودای تو چون من خاممتوسن شد و بی ثبات طبع و گامم
ای غم تو مراد من به جان در مشکنوی هجر به سینه ام سنان در مشکن
چون تو به ادب شوی سوی حق نگرانخوش باشی و خوش شوند از تو دگران
از آن لطیف تر بت دلکش بینوز مشک خطی کشیده بر آتش بین
اگر به تحفه جانان هزار جان آریمحقر است نشاید که بر زبان آری
ای دوست اگر گوهر کان می طلبیدر بوته دل نقد روان می طلبی
از بس که غم دنیی مردار خورینه کار کنی و نه غم کار خوری
یک حاجت بی دلی روا می نکنندیک وعده عاشقی وفا می نکنند
خواهی که بیابد دل تو ملک ابدیا کشف شود بر دلت اسرار احد
پیوسته چو باشی تو به بازی مشغولهرگز بر حق نباشدت هیچ قبول
از عمر عزیز خود دریغا که بسیضایع کردی به هرزه در هر هوسی
گیرم که دل از بدی نمی پالاییباری دل را به بد چه می آلایی