گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
بستردنی است هر چه بنگاشته اموافکندنی است هر چه برداشته ام
هر لحظه دلم در طلب دلداریهر دم بودم با دگری بازاری
کس از این نمک ندارد که تو ای غلام داریدل ریش عاشقان را نمکی تمام داری
یکچند دویدیم نه بر راه صواببرداشته از روی خرد پاک نقاب
در عمر درنگ نیست ممکن بشتابآن قدر که ممکن است از وی دریاب
چون رفت رقیب عمر دریاب ای دلزین بیش مکن به لهو اشتاب ای دل
دردا که به هرزه زندگانی بگذشتوندر شب غم روز جوانی بگذشت
ماهی امید عمرم از شست برفتبی فایده عمرم چو شب مست برفت
جان گر به تن آباد بود هیچ بوددل گر به جهان شاد بود هیچ بود
در دیده زسودای تو دودی دارمحاصل زغمت گفت و شنودی دارم
قومی شده تازنده به اسرار جهانقومی شده بازنده به اسباب زمان
عمری که به یاد این و آن می گذردگویی باد است در خزان می گذرد
بی قدر دلا چو خاک کو خواهی شددر آتش حرص و آرزو خواهی شد
حدیث یا شکر است آن که در دهان داریدوم به لطف نگویم که در جهان داری
چون جمله خطا کنی صوابت چه بودمقصود تو زاین عمر خرابت چه بود
شد عمر خراب زار رو برنامدصد روز فرورفت و غرض برنامد
گر می خواهی که روز و شب گردی شادباید که زننگ خلق گردی آزاد
بر اهل هنر کار پریشان بهتراومید کمال نیست نقصان بهتر
ای دل تو اگر به گوشه ای بنشینیهر لحظه هزار راحت دل بینی
خود را تو اگر عشوه دمادم ندهیدردیش به صد هزار مرهم ندهی
یا رب چه خوش است بر جهان خندیدنبی واسطه چشم و دهان خندیدن
از بند خود ار دلم رهایی یابدشک نیست در آن که روشنایی یابد
آدم که همی زد دم بی درمانیترسم که تو آن دم بزنی درمانی
با دست تهی پرهوسان را چه دهندپیداست که بی دسترسان را چه دهند