گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
چند سوزیم ز داغ دل بیحاصل خویشآه ازین داغ دل و وای ز دست دل خویش
ای اجل مهلت من ده که ببوسم دهنشدشمنم نیز مکش تا بکشد رشگ منش
نمیخواهد که دست کس رسد بر طاق ابرویشبود پیوسته آن ابرو بلند از تندی خویش
یکی کرد بر پارسایی گذربه صورت جهود آمدش در نظر
در غمت گر جان غم پرور نباشد گو مباشچون تو باشی جان من جان گر نباشد گو مباش
هرکه شد سویش چو سایه در قفا می افتمشتا مرا با خود برد در دست و پا می افتمش
نقش پای او که محراب دعا می یابمشسجده شکری کنم در هر کجا می یابمش
چون شیشه پرم از غم پیمان گسل خویشبگذار که خالی کنم از گریه دل خویش
صد تلخ دهان میگزد از غصه لب خویشای نخل کرم تابکه بخشی رطب خویش
چو گفتم از کف من زلف را به تاب مکشبخنده گفت کهه کوته کن و دراز مکش
عیش اگر خواهی سگ خوبان مردم زاده باشبنده ایشان شو از فکر جهان آزاده باش
خسته یی کان عنبرین مو بگذرد زود از سرشهمچو شمع از آتش حسرت رود دود از سرش
نبود کسی که نبود بلب تو اشتیاقشمگر آدمی نباشد که نباشد این مذاقش
چون در کعبه به تقلید گرفتار مباشپشت بر کعبه مکن پشت بدیوار مباش
ز ره باز پس مانده ای می گریستکه مسکین تر از من در این دشت کیست
خوش آن ساعت که آن ساقی نشاننم پیش خود مستشنهد آن کاسه بر دست من و من بوسه بر دستش
گر فراغت طلبی همنفس رندان باشسر و سامان بهل و بیسر و بیسامان باش
روشنی بخش دلم شد تن غم پرور خویشروشنست آینه شمع ز خاکستر خویش
بر مست خود به پیری و عمر تبه ببخشموی سفید بین و بروی سیه ببخش
گر تشنه آب خضری از سر اخلاصبرخیز و بمیخانه درآ از سر اخلاص
عاشق دم کشتن ز جان آسان برآید همچو شمعبر کرسی دار فنا خندان برآید همچو شمع
ز بهر کلبه عاشق دلا مجوی چراغکه شمع مجلس او بس بود فتیله داغ
چند فتد به کشتنم زلف تو ماه برطرفروی تو میکشد مرا زلف سیاه برطرف
مجنون منم گریخته عمری ز بند عشقافتاده باز در پی دل در کمند عشق