گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
ماییم همچو مجنون استاد مذهب عشقشیران به حلقه ما طفلان مکتب عشق
فقیهی بر افتاده مستی گذشتبه مستوری خویش مغرور گشت
یار مستغنی و ما مستغرق دریای عشقآه از استغنای حسن و وای از استیلای عشق
با حسن دوست دل نشکیبد ز داغ عشقتا شمع حسن هست نمیرد چراغ عشق
ز بسکه سینه خراش است زخم خار فراقهنوز با می وصلیم در خمار فراق
عیبم مکن اگر که من هستم خراب عشقکایزد سرشت آبم و خاکم بآب عشق
من چون خم صافی دلم گر غرقه ام در خون چه باکچون درون پاکست از آلایش بیرون چه باک
می زدی تیری به غیر و بر جگر خوردم ز رشکمیل قتل دیگری کردی و من مردم ز رشک
گر سنگ زدی بر من و آسوده دل تنگچون دل طپد از شوق تو بر سینه زنم سنگ
با سینه نالان ز نی و چنگ چه حاصلبا خون جگر ساغر گلرنگ چه حاصل
پرتوی گر افکنی در چشم از شمع جمالچشم من بتاخنه ای گردد چو فانوس خیال
صد بار اگر از جور توام خون رود از دلاز در چو درآیی همه بیرون رود از دل
سرشته ست باری شفا در عسلنه چندان که زور آورد با اجل
هر چند من سگ توام ای مشگبو غزالبا من سگ تو انس نگیرد بهیچ حال
چون لاله از داغ درون دارم دهان بر دود دلمگذار کز جورت زبان بگشایم ای مقصود دل
عاشق که برفروخت چراغت ز داغ دلکی بی فروغ روی تو بیند فراغ دل
بزخم تیر تو جان رفت و خاک تن شد گلهنوز لذت تیرت نمیرود از دل
ز خشم و ناز تو صد شوق شد فزون در دلتغافل تو همه التفات و ما غافل
ما تا حدیث سبز خطان گوش کرده ایمهر نکته یی که هست فراموش کرده ایم
عاشق منم که با چو تو خونخواره ای خوشمقطع امید کرده به نظاره ای خوشم
چندان ز خلق درد ترا گوش میکنیمکاحوال درد خویش فراموش میکنیم
ما شیشه ناموس به میخانه شکستیمپیمان دو عالم به دو پیمانه شکستیم
درعشق گنهکارم اگر خاک نگردمتا خاک نگردم ز گنه پاک نگردم
نخست او ارادت به دل در نهادپس این بنده بر آستان سر نهاد