گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
آن دم ایاز خاص به مقصود می رسدکز بندگی به خدمت محمود می رسد
آنها که ز آیینه دل زنگ زدودندخود را به تو هر نوع که بودند نمودند
آه که نیش غمت خاطر من ریش کردوه که دلم جان و سر در پی آن نیش کرد
از آتش دل هر کس در سینه غمی داردچون نی که به سوز خود گرم است و دمی دارد
از مخزن دل دیده هر آن در که بر آوردچون مردمیی داشت روان در نظر آورد
اشکم به جست وجوی او بر خاک آن در می رودخوب است فکر اشک من در پای او گر می رود
افسوس که ره بینان یک یک ز نظر رفتندوز راه سبکباری با هم به سفر رفتند
اگرچه دل نصیب از چشم شوخت مکر و فن دارددهان و ابرویت پیوسته باری نقش من دارد
اگر چه صاحب معنی همه هنر باشدچو بی خبر بود از عشق بی خبر باشد
اگر معارضه حسن تو را به حور افتدرخ تو بیند و از شرم در قصور افتد
تو کدامی و چه نامی که چنین خوب خرامیخون عشاق حلال است زهی شوخ حرامی
اول استادی که عشق و حسن را تقسیم کردعاشقان را صبر و خوبان را جفا تعلیم کرد
اهل دل در طلبت صاحب تدبیر شدندعاشقان نامزد خنجر تقدیر شدند
ای دل از باطن آن فرقه که صاحب قدمندهمتی خواه که این طایفه اهل کرمند
ای لبت کام دل بی سروسامانی چندکاکلت حلقه سودای پریشانی چند
ای آنکه به جور از تو تبرا نتوان کردبی رنج تو راحت ز مداوا نتوان کرد
با آفتاب رویت چون مه نمی برآیدزهره چه زهره دارد تا در برابر آید
باد از هوای کوی تو پیغام می دهدجان را به بوی وصل تو آرام می دهد
باز آواز نی و فریاد درد انگیز عودبی دلان را در حریم کعبه جان ره نمود
باد اگر یاد سرو ما نکندسرو را دل هوا هوا نکند
باز از قدم گل چمن پیر جوان شدوز زلف سمن باد صبا مشک فشان شد
چون تنگ نباشد دل مسکین حمامیکش یار هم آواز بگیرند به دامی
باز این دل خود کام به فرمان کسی شدشهباز جهانگرد اسیر قفسی شد
باز بالا بنمودی و بلا خواهد شدچشم بگشادی و مفتاح جفا خواهد شد