گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
زهی تیره از زلف تو روز شامبه روی تو دعوی مه ناتمام
سرشک جانب خاک در تو بست احرامکه دیده کرد روانش به آبروی تمام
گرچه از جا شد دل و بر جان بلا می آیدمچون تو را می بینم ای جان دل به جا می آیدم
نه طریق دوستان است و نه شرط مهربانیکه به دوستان یک دل سر دست برفشانی
گرچه روزی چند دور از کعبه روی توامهرکجا هستم من مسکین دعاگوی توام
گهی که جانب آن زلف خم به خم بینیمهرآنچه بر سر ما آید از ستم بینیم
ما به اول ستم زلف تو را خوش کردیمبعد از آن بر سر کوی تو فروکش کردیم
ما به فکر دهنت ذوق شکر یافته ایمجسته از غیب نشانی و خبر یافته ایم
مابه وجهی صفت روی تو با مه کردیمکه بر او عاقبت این نکته موجه کردیم
ما در خیال زلف تو شبگیر می کنیمدیوانه ییم و پای به زنجیر می کنیم
ما دل به تو دادیم و کم خویش گرفتیمترک همه گفتیم و تو را پیش گرفتیم
ما ز تقصیر عبادت چون پشیمان آمدیمگوش بگرفته به درویشی به سلطان آمدیم
ما که هرشب همچو شمع از تاب و تب در آتشیمبا خیال نرگست در عین بیماری خوشیم
مرا که بر سر کویت سگ وفا دارمز در مران که در این باب کارها دارم
همه کس را تن و اندام و جمال است و جوانیوین همه لطف ندارد تو مگر سرو روانی
مرا مکش که تو را خاک رهگذار شدمپی رضای تو رفتم گناهکار شدم
من که با لعل تو فارغ ز می رنگینمخون دل می خورم و درخور صد چندینم
من که از دیده معنی به رخت می نگرمچشم دارم که نرانی چو سرشک از نظرم
آخر ای جان لب شیرین تو را جان گفتنسخنی نیست که در روی تو نتوان گفتن
ای رفیقان به شب هجر چو از آتش منشمع را سوخت دل از غصه چراغش روشن
ای مهر تو انیس دل ناتوان منذکر لب و دهان تو ورد زبان من
با آنکه بر مزارم نگذشت قاتل منهردم گل وفایش می روید از گل من
به غیر چشمه حیوان کرا رسد گفتنحکایت لب لعل تو را به آب دهن
تا دست دهد روی چو خورشید تو دیدنبر ماست دعا گفتن و از صبح دمیدن