گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
ای زده کوس شهنشاهی بر ایوان قدمهر دو عالم بر صفات هستی ذاتت علم
تا چشم تو بر کمین دلها بنشستابروی تو صد فتنه به عالم پیوست
ای دوست کسی که عشق در سر دارددایم دل غمدیده منور دارد
ای دوست دم از وفای دشمن درکشبا دوست نشین و باده روشن درکش
امروز چنانی ای پری رویکز ماه به حسن می بری گوی
تیغ از تو و لبیک نهانی از منزخم از تو و سودای جوانی از من
از صحبت عاشقان آگاه مروبگریز ز بند خویش و از راه مرو
آنی که کمال پادشاهی داریهر دولت سلطنت که خواهی داری
در مطبخ دنیا تو همه دود خوریتا کی تو غمان بود و نابود خوری
گر بشنوی ای یار بگویم خبریعالم همه آدم است بگشا نظری
تو را خدای بحمدالله آن کرم داده ستکه منشی فلکت مدح می کند انشا
چه گویم گردش گردون دون راکه خس را سر بر اوج آسمان برد
ای وزیری که ملک و جاه تو رااز سماوات و ارض بیرون ارض
خواهم اندر پایش افتادن چو گویور به چوگانم زند هیچش مگوی
گفتمش صد قدم توانی رفتنفسی رفت و بی قدمتر گشت
دست فلک از پای درآورد مراای پای نهاده بر فلک دستم گیر
ناصح ار در کوی رندان پا نهد سر بشکنشتا ز فرق سرکند پا در ره مستان عشق
چشم تو گر یک نظر درنگرد سوی دلگوشه زلف تو را گیرم و فارغ شوم
بیا می نوش ساقی با لب یارغم دل را به دست دل رها کن
از دهانش کام دل برگیرم و خوش دل شومگوشه زلفش به دست من گر افتد یک شبی
چون صبح برگرفت ز رخ عنبرین نقابشد آشیان باز سحر منزل غراب
ای تو ز آغاز و انتها همه داناقدرت تو کرده خاک مرده توانا
تا کی روم از عشق تو شوریده به هر سویتا کی دوم از شور تو دیوانه به هر کوی
پرده برافتاد از جمال محمدشد زعلی ظاهر اعتدال محمد