گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
تو را که یوسف اندر چه زنخدان استچه غم که صد چو منت مبتلای زندان است
بدل رسید سحر پیکی از دیار محبتکه روزگار نوی یافت از بهار محبت
از دل خسته چه پرسی که دلم در بر اوستنمک داغ درونم لب چون شکر اوست
زعمر رفته دارم بس ندامتبجامی گیرم از ساقی غرامت
ممکنی را گرچه ممکن چاره ای در کار نیستلیک چون من هیچکس در کار خود ناچار نیست
اگر نه ذره ای از مهر روی معشوقستمقام عشق چرا بر فراز عیوقست
سرو و گل گویی از چمن برخاستسرو گل رو از انجمن برخاست
ساقیا می که سلخ شبان استشب تودیع می پرستان است
بمددکاری عشقت زهوس شاید رستعشق هر جا بدرون شد در شهوت بربست
عکس ساقی بقدح نه می گلگون پیداستمینماید بدرون آنچه زبیرون پیداست
این فتنه که چشم تو برانگیختبس خون که زمردمان فروریخت
مرا بساخت میخانه تا که راهی هستگمان مکن که مرا ره بپادشاهی هست
در سری نیست که از زلف بتی سودا نیستدر دلی نیست که از عشق گلی غوغا نیست
هر کرا بینی به کیش خویش دارد استقامتای مسلمانان من از اسلام خود دارم ندامت
آنچه در مذهب رندان طریقت گنه استمیگساری نه که آزار دل مرد ره است
سودای پریشانم یک عمر پریشان داشتغافل که ززلف تو سودا زده سامان داشت
آتشین روی تو را زلف نگویم دود استبلکه آن شعله طور است که مشک آلود است
مطرب عشق بقانون دگر پرده نواختکاندر این بزم مرا بیخبر و بیخود ساخت
ساقی عشق چو می در قدح مستان ریختشحنه عقل چو بشنید زمجلس بگریخت
رعنا غزالم فصل بهار استمشکوی گلزار رشگ تتار است
بلای جان من خسته سرو بالاییستزخوان عشق مرا نعمتی والاییست
از عالمش چه غم که خداوند یار اوستکون و مکان همه بکف اختیار اوست
ترک من زلف سمن سا چو به رخ بربشکسترونق برگ گل و توده عنبر بشکست
شیوه لاله رخان گر همه جور است و جفاستشکوه در مرحله عشق زمعشوق خطاست