گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
آنچنانم ز فراقت که ندانم چکنمجان دهم یا بامید تو بمانم چکنم
چون سایه گذر زان مه رخساره نداریمو ز سوختگی طاقت نظاره نداریم
از بسکه شدم جامه دران نعره زنان همدست و دلم از کار شد و تاب و توان هم
ماییم که در دیر خرابات مقیمیمدیرینه دیریم و ز رندان قدیمیم
من سوخته خال و خط سیمبرانمپروانه شمع رخ زیبا پسرانم
نه چنان بگرد کویت من ناصبور گردمکه گر آستین فشانی چو غبار دور گردم
تاچند وصل روی تو ایمه طلب کنیمروزی بدود دل ز فراق تو شب کنیم
چه شود گرت زمانی من دلفکار بینمدل بیقرار یکدم زتو برقرار بینم
شبی در جوانی و طیب نعمجوانان نشستیم چندی بهم
شبها چو سگان در طلبت در بدر افتمچون روز شود سرنتهم بیخبر افتم
چون لاله جگر چاک شدم غرقه بخون هماز داغ درون سوختم از زخم برون هم
آنم که دل بعالم پرغم نمیدهمیکدم فراغ دل به دو عالم نمیدهم
تو شوخ نوجوانی من پیر ناتوانمبا من تو سر گرانی من بر دلت گرانم
گنجی چو تو در سینه به کونین چه کارممستغنی ام از هردو جهان من که تو دارم
تو با فراغ خود امروز شاد و فردا هممرا ز مهر تو دین شد ز دست و دنیا هم
ز بسکه رخنه ز تیر تو در درون دارمدلی چو خانه زنبور پر ز خون دارم
کنون که جامه چو من میدری که سر مستمخوش است سینه صفایی اگر دهد دستم
نیستم طاقت که آه داد خواهی بشنومکآتشم در جان فتد هرگه که آهی بشنوم
دی در رهش چو دیدم بس شرمناک گشتماو سرخ شد ز غیرت من خود هلاک گشتم
کهنسالی آمد به نزد طبیبز نالیدنش تا به مردن قریب
می ده که بی غبار غمی از جهان رومآلوده دل مباد کزین خاکدان روم
یاد من کردی من از بخت این زیادت یافتمتا چه نیکی کرده بودم کاین سعادت یافتم
تا کی از گریه گره بر لب فریاد زنمسوختم چند گره بیهده بر باد زنم
چندان بر آستان خرابات سر نهمکآخر قدم بمنزل مقصود بر نهم