گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
هر چند که خود دل ببلای تو سپردمرحمی بکن ای ظالم بد مهر که مردم
خوش آنکه تو بازآیی و من پای تو بوسمدر سجده فتم خاک قدم های تو بوسم
چند نالم ز غم و شهر پر آوازه کنمچون سگان ریش کهن را بزبان تازه کنم
من که از دور ترا بینم و مدهوش شومکی بود طاقت آنم که هم آغوش شوم
تا کی بغیر گویی من چشم و گوش باشممن هم زبان برآرم تا کی خموش باشم
دل کباب از لعل او چون از دلش بیرون کنمهمچو آتشپاره یی چسبیده بر دل چون کنم
جوانا ره طاعت امروز گیرکه فردا جوانی نیاید ز پیر
من لاف تقوی تا بکی در خرمن طاعت زنمکو برق آتش سوز من کاتش زند در خرمنم
دور از درت به تیغ نه از بهر جان شدماندیشه از ملال تو کردم از آن شدم
تو در آتش ز تب چو نشمع و من دور از درت گردممرا پروانه خود کن که بر گرد دسرت گردم
عمریست که من خاک ره درد کشانمچون سایه قدم بر قدم پیر مغانم
عمریکه بیرخت من درمانده بوده امدر حیرتم که بیتو چرا زنده بوده ام
خوش آنکه پیش تو دور از دیار خود گریمبهانه غربت و بر حال زار خود گریم
دل با تو بگفتار و زبان با دگرانمدر دیده تو منظور و بمردم نگرانم
بیک نظر که بر آن مه شب وصال کنمهزار ساله جفای فلک حلال کنم
ناچار اگر دمی ز سر کوی او رومجویم بهانه یی که دگر سوی اوروم
در سجود آستانت از سفر باز آمدیمگر بپا رفتیم از کویت بسر باز آمدیم
شبی خوابم اندر بیابان فیدفرو بست پای دویدن به قید
سنگ جفا بقصد دل زار خسته اممفکن که من ز طالع خود دلشکسته ام
با کس سخن مگو که من از غیرت آتشمآهی مباد کز جگر گرم برکشم
هر چند از وصالت ای آفتاب دورمیکذره نیست هرگز در دوستی قصورم
ای جگر از تو پر نمک دیده شور بخت همچاک شد از تو جیب جان سینه لخت لخت هم
ظن مبر کز دود دل پیشت شکایت می کنمبا تو از بیداد بخت خو حکایت می کنم
نه تاب وصل و نه صبرم کز و کناره کنمدلم ز دست بخواهد شدن چه چاره کنم