گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
منم آنکه مست و بیخود ز غم تو لاله رویمهمه عشق و درد و داغم همه شوق و آرزویم
پیش تو غم دل که نهان بود نگفتیمگفتیم صد افسانه و مقصود نگفتیم
تو عیش کن بفراغت که من سپند توامبسوز آتش دل دفع هر گزند توام
سایه صفت ز ماه خود میل وصال میکنمسایه کجا و مه کجا فکر محال میکنم
قضا زنده ای را رگ جان بریددگر کس به مرگش گریبان درید
سوختم چندانکه سر زد شعله از پیراهنمآتش من بین مدار ایدوست دست از دامنم
سگ توام من و عمری بغم اسیر شدممرانم از در خود این زمان که پیر شدم
ز در مران اگر آلوده و هوسناکیمسگ تو ایم گر آلوده و اگر پاکیم
حسرت فرو خورم چه به رویت نظر کنموانگه بگریه افتم و از دل به در کنم
هرگز از بخت نیامد قدحی در دستمکه به دیوانگی عاقبتش نشکستم
پیرم چو چنگ با قد پرخم شکسته اماز ناله ظاهر است که محکم شکسته ام
ایگل که بوصل تو رسیدن نتوانمزان خار شدم کز تو بریدن نتوانم
عمری ست کز عشق بتان این شور و مستی می کنمپیرانه سر با کودکان صورت پرستی می کنم
چو ماه نوجمال عالم افروزش که می بینمز روز دیگر افزون است هر روزش که میبینم
سوختم از نوش وصلت کارزو میداشتمزهر من بود آنچه من تریاک می پنداشتم
فرو رفت جم را یکی نازنینکفن کرد چون کرمش ابریشمین
از برون چون مگس آلوده بشهد هوسیموز درون با ملک سدره نشین همنفسیم
سرو من چون سخن از لعل چو قندت گویمبوسه یی خواهم و ترسم که بلندت گویم
بصبر اگرچه بسی روزها بسر کردمدگر ربودیم از دست تا نظر کردم
کاش آنزمان که سوخته میشد ستاره اممیسوخت اول این جگر پاره پاره ام
پیش تو ایطبیب جان بسکه ز خویش میرومحال نگفته از درت بادل ریش میروم
غیرت عشق کی هلد کز ستم تو دم زنمورنه بیکدم از غمت هر دو جهان بهم زنم
چند از هوس آن لب چون قند بسوزمگر سوختنی هم شده ام چند بسوزم
سخن نگفته بهم جنگ و ماجرا داریمعجب حکایت و حرفیست اینکه ما داریم