گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
بی رقیبت شبی ار وصل میسر گردددر بهشت ابدت حور مقدر گردد
آتشین مرغ دلم چون به سخن می آیدشمع سان آتشم از دل به دهن می آید
شیخ زدین شه زاحتشام بنازدعاشق درویش از کدام بنازد
زلیلی حسن کس افزون نداردخبر زین جلوه جز مجنون ندارد
گر اهل عقل کار به تدبیر بسته انددیوانگان مدار به تقدیر بسته اند
این دیده باشی هندویی کز مهر و مه بستر کندیا جادویی کز مشک تر خورشید در چنبر کند
پیر میخانه پی دعوت مستان چو درآیدحق کند عفو گناهان در رحمت بگشاید
باز در پرده دل پرتو دلدار رسیدپرده داران خبری نوبت دیدار رسید
دوش سودای جنونم بسوی صحرا بردکرد مجنونم و اندر طلب لیلا برد
مگر که شهر دگر باز در نظر داردکز این دیار مه من سر سفر دارد
دل دیوانه ز زلفت چو رها می گرددهست مرغی که ز کاشانه جدا می گردد
عاشق آنست که در هجر شکیبا نشودگر شکیبد بشبی باز بفردا نشود
خیزید و به می دفتر پرهیز بشوییدحرفی به جز از زمزمه عشق مگویید
روزگاری ست که ارباب ریا معتبرنداهل تزویر بر اصحاب صفا مفتخرند
عزت شمرا ار یار تو را خوار پسنددگل را نبود قدر چو او خار پسندد
هر که با موی و میان تو میانی داردمیتوان گفت که از عشق نشانی دارد
نفس وصل تو تمنا می کندپشه میل صید عنقا می کند
نقاب از زلف مشکین چون به روی چون قمر بنددحجابی از شب تیره به روی روز بربندد
در سینه بازم آتش نمرود می رودزآن آتشم چو شمع به سر دود می رود
زاهد و محتسب و شیخ بهم پیوستندتا در میکده را بر رخ رندان بستند
کس نمک با شکر برآمیزدیا بمه مشک تر برآمیزد
فرخنده بسملی که به تیر نظر کشدکاو را دهد حیات باین تیر اگر کشد
عاشق از جور بتان گرچه ملالی داردگو جمیل است جفا زآنکه جمالی دارد
رفته صبا پیرامنش کز خواب بیدارش کندوز گل کند پیراهنش ترسم که آزارش کند