گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
ساقی امشب ز رخت نور دگر می تابدآفتابی تو و یا قرص قمر می تابد
طایف کعبه گر شبی بر حرم تو بگذردفسخ کند عزیمت و سر بدر تو بسپرد
آزادگان به قید تعلق کم اوفتندور زانکه لغزشی برود محکم اوفتند
دوستان زود از این شهر کناری گیریدغیر شیراز ره شهر و دیاری گیرید
شاهدان گیسو چلیپا می کنندمسلمین را باز ترسا می کنند
زلفت اصراری که در آزار مردم می کندرم ز زخم نیش او پیوسته کژدم می کند
تکوین خیر و شر نه زشمس و قمر بودعشقست و بس که صادر از او خیر و شر بود
خنک آنقوم که در کف می روشن دارندبزم از شعله می وادی ایمن دارند
زاهدان را چو بزلف تو سر و کار افتدکار با سبحه و زنار به پیکار افتد
آن چه گردون که چنین اختر تابان داردوان چه باغیست که این نوگل خندان دارد
معاشران دغل صاف عشق می نوشندبه تک پرده اصحاب راز می کوشند
مرغ نوآموز تنگ حوصله باشدزآن سبب از گل مدام درگله باشد
یار با ما در انجمن باشدعیش خلوت نصیب من باشد
ز باغ وصل تو بوی فراق می آیدز نخل تو ثمر افتراق می آید
رقیب دعوی عامی بصحن بستان کردولی ببوی گلی خود هزار دستان کرد
قضای عشرت ماه صیام باید کردشراب سی شبه امشب بجام باید کرد
دلی زینش مژه گر جراحتی داردکجا جز آن لب پر نوش راحتی دارد
مطرب این نغمه که بر ساز طرب می بندداز نوا راست عرب را به عجم می بندد
عید است مطرب را بگو چنگی به مزمر برکشدتا زهره در بزم فلک از وجد معجر برکشد
گلبنان انجمن خاص بیاراسته اندبلبلان خوش به نواسنجی برخاسته اند
گرجان نبود زنده بجانانه توان بودجانان چونباشد به چه افسانه توان بود
تا مهم از خانه سر بر می زندآفتابش بوسه بر در می زند
وه که بیدار دلان خواب از افسانه شدندآشنایان طریقت همه بیگانه شدند
زاهدان بی حد خلل در کار مستان می کنندمیکده بستند و منع می پرستان می کنند