گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
عارف عیسی نفس نام و نشان گم میکندکافت اندر شهرت و در صحبت مردم بود
کسی که صاحب عقل است هوشیار بودهمیشه خاطر شاعر به جان نگه دارد
کلک اهلی همچو مژگانش در افشان دایم استاین نه بهر آن بود کو صاحب دفتر شود
تمام لذت عالم چو دانه و دام استخوش آن هما که بدین دام رو نمیآرد
مرغان عرش بر سر طوبی نشسته اندچون مرغ دل اسیر هوی و هوس نی اند
ایکه گویی که بحسن سخن من اهلیاضطرابی ننمود و لب تحسین نگشود
جوان معرکه نادیده یی و میگوییکه پیش بازوی من شیر بیشه سست بود
در شعر هر که از پی معنی خاص رفتشیری است که بقوت خود در شکار شد
چو کوی محتسب ترکان نشین شددر میخانه در کویش گشادند
دنیی آن قدر ندارد که بر او رشک برندیا وجود و عدمش را غم بیهوده خورند
هر پسر را که بود آب رخ از دولت تیغپیش ارباب نظر چون زر و کش باشد
مرا ملا معین کردنی دوشبدعوت در سرای خویشتن برد
پیر بی دندان ندارد لذتی از هیچ قوتگرچه گردد قوت او هضم و به تن قوت دهد
اینهمه جانی که مسکین کوهکن در عشق کندوینهمه سعیی که او برد از پی شیرین که برد
حال درویش خسته باز مپرسغم دیرینه بازگو چکند
فغان من همه از دست توسن نفس استکه خام و سرکش و بدخوی و بدلجام بود
مست خوبان خون خورد از دل بجای می بلیعشق ورزیدن بخوبان خون دل خوردن بود
به زیر سایه گل خفته لیلیغم مجنون به دشت و در چه داند
ماه فروین بطبع تریاک استبیش زهری گزنده تر از مار
گفت کسی خوش بود عمر دو کاندر یکیتجربه جمع آوری در دگر آری بکار
نادر از عالم توحید کسی برخیزدکز سر هر دو جهان در نفسی برخیزد
گر ترقی همچو ماه نو کند حال کسیدر تنزل عاقبت افتد ز جور روزگار
دو حرفی بخدمت فرستادمتسلام و پیامی بصد دردسر
مسیحا را اگر گویند خاموشنخواهد لب گشودن در سخن باز