گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
چون عیش گدایان به جهان سلطنتی نیستمجموع تر از ملک رضا مملکتی نیست
ذات محمد و علی آیینه حق اندآیینه خود ضرورت آن حسن و ناز بود
کسی که بود سحر با فرشته در محرابشبش بمیکده دیدم سگش دهان لیسید
حیران کارخانه صنعم که صد گرهدر کار عقل مصلحت اندیش ازو بود
راد در معنی جوانمرد آمدههر که نامش راد دایم نامراد
از خوب و زشت دنیا غافل مباش ایدلکاین شاهد از دو رویی سکسار صورت افتاد
دلا گر گنج میجویی گدای مرد معنی شودبه صورت گرچه از خلق جهان درویش تر باشد
گرچه بر ارباب دانش خرمن عالم جوی استلیک از جور فلک صاحب هنر غم میخورد
اگر چه نامه سیاه است در جهان شخصیکه بهر لقمه نانی عذاب خلق بود
بنده را مردن از طلب خوشترخاصه ذکر روی بندگی طلبد
مگو که یاد تو اهلی نمیکند نفسیکه ذکر خیر تو تا زنده است میگوید
تن آدمی شریف است به جان آدمیتنه همین لباس زیباست نشان آدمیت
نرگسش زان زبان چو سوسن نیستکه به سیم و زرش نیاز بود
اگر غمی رسد از دهر شاد باش ایدلکه غم نشانه شادیست هر کرا دادند
بغیر حق دل اهلی ز هرچه لذت یافتبذات حق که در آخر تمام زحمت بود
یار از آیینه نقش خود را دیدزان در آیینه بیش می نگرد
ذره خاکی که دست قدرت او را برگرفتآدم از سیر و سلوک و گردش اطوار شد
بترس از غیرت سلطان عشق ای آنکه می پرسیکه بر خاک زمین دایم چرا افلاک میگردد
گر کسی از عشق صورت جان گدازد چون هلالآفتاب حسن معنی حلقه اش بر در زند
به نیک و بد مشو ایخواجه شاد و غمگین همکه در جهان همه چیزی ز حال میگردد
زندگی شاخی است سبز و با رفیقان است خوشهر که ماند بی رفیقان شاخ بی برگی بود
دم عیسی که می خرد امروزچو خران رخت خوب میباید
صبحدمی که برکنم دیده به روشناییتبر در آسمان زنم حلقه آشناییت
کسی بکعبه رود کز صفای سینه پاکسر نیاز نهد کعبه را سجود کند