گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
اهل فضلند تیره روز و ضعیفپای طاوس زشت و باریک است
گنج سخنم مایه ندزدم چو حریفاندر مال کسان میل بدین پایه حرام است
هر که هر بامداد پیش کسیستهر شبانگاه در سرش هوسیست
بغیر نامه و پیغام بی نشانان راکتابتی است نهانی که از ریا دور است
گرچه دولت توان به صحبت یافتمن و عزلت که عافیت با اوست
چه اختیار کسی را ز عاشقان گر یاریکی بلطف بخواند و یکی ز چشم انداخت
بدو نیک و شاه و گدای و ملکهمه بندگانند بیگانه کیست
از حق بدعا دین طلب ای خواجه نه روزیکاین رزق مقدر شده از لطف اله است
هر که در معنی است حرفی بیشدر حقیقت مقام او بالاست
نفس مدعی که کون خر استهمه شورست و هیچ سوزش نیست
کسی نزاری مجنون کجاست در عالمبه زور نیز چو فرهاد مرد کاری نیست
تا ابد امید آزادیش نیستهر که او در دام شهوت مبتلاست
درویش که از تلخی کام است جگر ریشخرما چو بکامش برسد حب نبات است
خوشتر از دوران عشق ایام نیستبامداد عاشقان را شام نیست
دختر مرده شوی را امسالکه ز گلگونه چهره رنگین است
کس از شهوت بطن سودی نیافتشکم خواره را کار جان دادن است
هر که شد دنبال دنیا ترک کرد آسودگیترک دنیا کردن و آسودگی خوش دولتیست
خوشا کسیکه نیامد درین سراچه غمکه از کدورت دنیا دلش مکدر نیست
اهلی حریف ساقی و رندان دیر باشبگذر ز شیخ و مسجد و کنج مراقبت
دیده باشی برای دفع گزندصورتی خوش که بر سر خشتست
کشته همت مردان بر مقصود دهدزانکه باران گرم بر سرما دمبدم است
ایکه همچون عشق پیچان همتی داری بلندجز بنخل میوه دار نیک اصلان در مپیچ
بزرگوار خدایا من آن تهیدستمکه خجلتم نگذارد که سر بر آرم هیچ
آنشب که محمد سوی معراج برآمدبنگر که کمال نظرش تا بچه حد دید