گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
برخیز تا تفرج بستان کنیم و باغچون دست می دهد نفسی موجب فراغ
آن بت که خراب او سامریستاو قبله ما بصورت ظاهریست
آنی که دم مسیح یارت شده استبخشیدن جان همیشه کارت شده است
بیمارم و هر کس که ببالین منستگر گفت دعای عمر در کین منست
خورشید مرا بنیکبختان نگه استبخش من از او چو سایه بخت سیه است
ای سرو که هرگز نبود درد و غمتپرسیدن خسته نیست دور از کرمت
بد مهری چرخ بی وفا معلومستجورش همگی بعاشق مظلومست
گر روی بخاک مالیم عین وفاستباید بهزار رو مرا عذر تو خواست
ساقی که طبیب درد مشتاقی ماستهم چشمه نوش و هم می باقی ماست
ناید نفسم از دل غمساز درستکز چنگ شکسته ناید آواز درست
دنیا به اساس و نعمت و برگ خوش استعقبی بصلاح و تقوی و ترک خوش است
عمرها در سینه پنهان داشتیم اسرار دلنقطه سر عاقبت بیرون شد از پرگار دل
اهلی هنر و معرفت آموختنی استگر ترک کنی از تو نظر دوختنی است
هر سوخته پخته کی بود در ره دوستبس سوخته یی که خامی طبع در اوست
در مذهب عشق مست و مستوره یکیستانگور و شراب و سرکه و غوره یکیست
جان یک نفس است و عمر مرغ قفس استبیهوده نفس مزن چو عمرت هوس است
در آینه خاطرت از هر که شکی استاو هم بشک است رانکه خاطر محکی است
زاهد به رخ آن مه چو نگاه افکندتبا اینهمه زهد در گناه افکندت
بهتر ز کمال عشق جانپرور چیستخوشتر ز جمال و طلعت دلبر چیست
اهلی که هزار بلبل از وی خجل استاو نیز چو دیگر همین آب و گل است
عاشق که غمی در دل آگاه ویستسوزی دگر اندر نفس و آه ویست
جز محنت و غصه حاصل دنیا چیستحال بدو نیک این جهان پیدا نیست
دوش در صحرای خلوت گوی تنهایی زدمخیمه بر بالای منظوران بالایی زدم
عالم که چو چشم باز کردی هیچستهر کار کزو بساز کردی هیچست