گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
در ملک جهان حیات جاوید یکیستدر دور فلک ساغر جمشید یکیست
عمریست که میرود دل اندر ره دوستذره نبرد راه به منزلگه دوست
صاحبا عمر عزیز است غنیمت دانشگوی خیری که توانی ببر از میدانش
بی بختم و دست و دل ز اندیشه تهیستشیران همه رفتند و سر بیشه تهیست
ای برهمن آن عارض چون لاله پرسترخسار بتان چارده ساله پرست
می نوش که آنکه کعبه کردست و کنشتخاک همه را مستی عشق تو سرشت
سامان دل از بی سر و سامانی ماستآبادی ملک جان ز ویرانی ماست
در نزد حکیم مس هم از جنس طلاستوا مانده بخام طبعی از قدر و بهاست
در دیده عقل عاشقی سوختن استجان باختی و حکمت اندوختی است
عشق آب حیات و خضر فرح فالستعشق آینه محول الاحوال است
هر چند که صیت شعرم ظ آفاق شنفتکس گرد غمی به مهرم از چهره نرفت
عشق است که آرزوی جان همه اوستعشق است که آشیان مرغ همه اوست
آن شاهد شوخ بین که نغزی عجبستوان چشم که بادام دو مغزی عجبست
ای روبهک چرا ننشینی به جای خویشبا شیر پنجه کردی و دیدی سزای خویش
پروانه صفت سوز دلم پنهان استکارم نه چو بلبل از غمت افغان است
سبز شکرین که نیشکر بنده اوستصد جان بفدای یک شکر خنده اوست
ای گل که رخ ترا صفایی عجبستاز عشق منت نشو و نمایی عجبست
ای غایت هر هنر که در آدم هستمقصود منی ز هر چه در عالم هست
آن غمزده ام که زهر غم نوش منستمحنت کش عالم دل مدهوش منست
ای آنکه در تو قبله اهل وفاستهر کس که امیدی بودش از تو رواست
عمرست شبی که با حریف طربیستمرگست شبی که بی رخ نوش لبیست
در وادی عشق کز صفت بیرونستحال دل عاشقان چه پرسی خونست
گردون طبق از بلندی همت بستشد خاک زبون پستی از همت پست
آنکس که ز حسن او جلوه گرستصبحی دگرست و آفتابی دگرست