گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
با آنکه زبان کلید هر کار بودگوش از خمشی رسته ز آزار بود
طایر صفتان بخلق زوری نگنندراضی بجوی شوند و شوری نکنند
اهلی بسخن کشت تو خرمن نشودخاموش که کارها بگفتن نشود
روز غم اگر بکوتهی میگرددآن غم سبب روز بهی میگردد
یارب از ما چه فلاح آید اگر تو نپذیریبه خداوندی و فضلت که نظر باز نگیری
خر نیست کسی که از جهان ناز خردیا عشوه این سپهر کجباز خرد
اکسیر نظر ورای تعلیم بودتعلیم درین ره سر تسلیم بود
آسوده بود هر که کم آزار بودآزار کننده خود دل افکار بود
با خلق خدا نمیتوان غوغا کردخوش آنکه بخلق صید خاطرها کرد
آنان که اساس کار بر خلق نهندباید که جواب کس بتندی ندهند
هر سخت سخن که تلخگویی دارددر سینه خلق تخم کین میکارد
هر ذره که صبر یار خود خواهد کردخورشید فلک شکار خود خواهد کرد
مستی که ندامت از شرابش باشدور ترس خدا دلی کبابش باشد
تا ظلمت محنت بنهایت نرسدبرق طرب از شمع هدایت نرسد
هر صحبت مستیی خماری داردهر باغ خزانی و بهاری دارد
هر روز باد می برد از بوستان گلیمجروح می کند دل مسکین بلبلی
آنان که بخلق از ره معنی نگرندکی خلق خدا چو یکدیگر میشمرند
عاقل ز حسود خود حذر خواهد کردکو ازره چشم بد نظر خواهد کرد
این مدعیان کی بشکایت ارزندنامردم اگر هم بحکایت ارزند
خاکی که چو گرد گرد درها گرددهیهات که سرمه نظرها گردد
نو کیسه که همچو غنچه زرناک شودگر کیسه گشاییش جگر چاک شود
گر پیش سخی شب زر گردون باشدصبح از کف او تمام بیرون باشد
درویش سخی را همه کس یار بودوز منعم ممسک همه را عار بود
آن خواجه گرش گاه بخرمن نقتدکس را ز کفش جوی بدامن نفتد