گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
با صاحب حسن دیده حس باشدقطع نظرش ز اهل مجلس باشد
از مستی شد ملک نگون خواهد بودهر گوشه هزار دزد و خون خواهد بود
سلطان که خراج بر رعیت فکندباید که بظلم بیخ مردم نکند
باید دل شه بعفو خواهان باشدمیلش بخلاص بیگناهان باشد
بی تجربه به هر کی با یکی یار شودگر شاه بود ز بنده بیزار شود
جز سرو قدان که مردم از ناز کشندهر کس که بود کشنده را باز کشند
از بنده هنر ارادت شاه بودگر دزد دغل کند نه دلخواه بود
آن روی بین که حسن بپوشید ماه راوآن دام زلف و دانه خال سیاه را
ظالم بقیامت اعتقادش نبودبیدار کند که بیم دادش نبود
گویم سخنی اگر ترا هوش بودزن جمله یکیست گر در آغوش بود
زن را که بجام عیش دستی باشدبر شیشه عفتش شکستی باشد
فرخنده سعادتی که معبود دهدآنستکه وصلت بدو مسعود دهد
فرزند تو بهتر آنکه خود رو نبودتا جاهل و خشمناک و بد خو نبود
پرسید کسی که آخر آیا چه شودوین جان بکجا رود تن ما چه شود
شیخ است بر آن که کار خود نیک کندرندست که بد بیند و صد نیک کند
شیراز که کس درو هنر نپذیردبحریست که ماهیش بخشگی میرد
شیراز که گل درو بصد لون بودمثلش نتوان گفت که در کون بود
هر کس که بوقت عقد زن نار خریدبیچاره بزر خانه برانداز خرید
رفتی و صدهزار دلت دست در رکیبای جان اهل دل که تواند ز جان شکیب
مرغی که ز بند غم گشادش باشدباید که همه عمر کشادش باشد
هر چند که دل بوصل دادیم نشدکاری که بر او نظر گشادیم نشد
هر کس که نه سر بپای دلدار نهدمشکل که دهن بر دهن یار نهد
ای تازه جوان بیا و پیری بنگردر خاک نشسته ام فقیری بنگر
آورد پری از گل من باد خبردی گشت ز آب دیده صد نرگس تر