گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
خوش نیست بهار گلشن دهر از آنکین چهره سرخ میکند برگ رزان
هر چند که پی برم بر اسرار نهانیکجو نبرم ره بسر و کار جهان
اهلی ز توفیق بد تبرا میکناز خلق ببر بحق تولا میکن
معراج رسول و قاب قوسین ببینپس موسی و نور و خلع نعلین ببین
کدام باغ به دیدار دوستان ماندکسی بهشت نگوید به بوستان ماند
جز در ره علم دین دل آسوده مکنجان از سخن فلسفه فرسوده مکن
گرد ترک کرم کند تو تر کیش ببینهشدار و سیاست بزرگیش ببین
بی وجه مبخش و بی سبب نیز مزندرملک مثلا باغبان باش و چمن
با حق پدی نا حق در جنگ مزنیعنی بزنا در زدن کس چنگ مزن
خوش وقت بهار و بانگ مرغان حزینگل سایه فکند و سبزه ها سایه نشین
ما گریه کنان بر سر خاک پدرانزین غم که شدند ازین جهان گذران
قرآن که درو گنج الهیست دروناز چار کتاب حق بقدرست فزون
از پند رفیق مهربان عار مکنبشنو سخن و تندی بسیار مکن
یا رب بکرم درد مرا درمان کنرحمی بمن سوخته هجران کن
چو گریه خون گشاد خواهم دادنجان همه را بیاد خواهم دادن
چه نیکبخت کسانی که اهل شیرازندکه زیر بال همای بلندپروازند
ایسرو قد لاله رخ غنچه دهنیاقوت لب سنگدل سیم دقن
از بهر سری ذلیل نتوان بودندر خانه شب رحیل نتوان بودن
هر چند ز جور بخت نامقبل منمعشوقه مهربان شود قاتل من
دل را بغم زمانه آلوده مکنجان را هدف خیال بیهوده مکن
برخیز و مکن تکیه به عمر گذرانمی خور که وفا نیست در اطوار جهان
هرگز نکنی میل من ایعهد شکنسنگ است دل تو ای بت سیم ذقن
عیسی دم ماست بخش شیرین نفسانزحمت مده ایقریب چون خرمگسان
یارب دل من ز سینه ریشان گردانوز اهل وفا و مهر کیشان گردان