گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
اهلی بگسل ز صحبت هیچکسانبا اهل دلان نشین نه با بوالهوسان
اهلی که بود خاک ره درد کشانکوته نظرش نه قدر دانست نه شان
کسی که او نظر مهر در زمانه کندچنان سزد که همه کار عاقلانه کند
ساقی قدحی ببخش و بیداد مکنقطع نظر از عاشق ناشاد مکن
هرگز نشود حسن چنین خوار که منبلبل نشود ز گل چنین زار که من
تا حال من حزین چه خواهد بودنو انجام ز کفر و دین چه خواهد بودن
ساقی چو چراغ سحرم زار و زبونچشمم بعنایت تو بازست کنون
ای یوسف جان درون پیراهن تونقد و جهان جوی است از خرمن تو
باد است سخن ز مدح پر باد مشووز گفتن زشت هم بفریاد مشو
بسرشت بچل صباح ایزد گل توکز صبر خمیر مایه گیرد دل تو
گر سفله غنی شود چه جود آید ازواو جمله زیان است چه سود آید ازو
هرکس که هوای نفس شد پیشه اوصد خار بلا روید از اندیشه او
زن دوست نداری که بود دشمن توواتش فکند همیشه در خرمن تو
احمدالله تعالی که به ارغام حسودخیل بازآمد و خیرش به نواصی معقود
چون سبزه نخست بود همسایه سرووز همت او بلند شد پایه سرو
با اینهمه بی نیازی و حشمت توافسوس ز خواری من و عزت تو
گفتی غرضت ز بندگی چیست بگودرویشی و کهنه ژندگی چیست بگو
ای برقع ماه زلف همچون شب توجان بر رخ آب خضر از غبغب تو
ما را همه دم هوای یاریست ز نوسرمستی عشق گلعذاریست ز نو
اهلی چو سگ تو شد مشو غافل ازوهر چند که گردی بودت در دل ازو
آن دل که نگشته ام دمی خرم ازوهر روز بتازه دیده ام صد غم ازو
یارب تو خداوندی و ما بنده همهرحمی که ز کرده ایم شرمنده همه
دشمن چو توانا شود و خونخوارهبا او نبود غیر مدارا چاره
درمعرکه بگریز ز پیکان همهو اندیشه مکن ز تیر باران همه