گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
شکر و فضل خدای عزوجلکه امیر بزرگوار اجل
شب هجرست و ما آشفته ایم از زلف او ایدلچو شب تا رست ودرهم راه تو دست از طلب بگسل
اهلی چه خوش آنعید که او سوی تو بشتافتبس عید بیابی کم از آن لیک توان یافت
نمک در آب حیوان زان لبت از خنده اندازدگر آن شوی برانگیزد که این شوریده نگذارد
گمان نیست بعد از کمند تو رستنکه خواهند مردم یکی جا نشستن
خورشید من برقع کشد تا روی چو مه بینمشگرچه مکرر دیده ام خواهم دگر ره بینمش
مشتاق تو ای نگار مفلس گردیدچون غارت ساحران چشمان تو دید
ای دور گشته عافیتم از دهان توتا کی جدا بود دهنم از دهان تو
نه که بیخون جگر راحت دل دیده نیافتتا دلم خار نخورد آبله پا نشکافت
چو چشم از مژه پرویز نی است لؤلؤ بیزغبار خاک درت را عبیر وش گو بیز
یکدم آسوده ز کشتن دل قصاب نبودتیغ خونریز دل سخت ترا خواب نبود
هر آدمی که نظر با یکی ندارد و دلبه صورتی ندهد صورتیست لایعقل
قطره با سیل دو بینی به محل صمدیتگر دو بینی دو نبینی به مقام احدیت
جهان تنها گرفت از خلق خوش یارکجا با لشگران گیرد دگر بار
کرام کریم و مرید مرادبه تشریف هم در جهانند شاد
گفته دیوانه باشد خنده و در دل چرادرد و خنده هر دو آخر ظاهرست اینک مرا
برنگین خاتم جانست نام آن صنمور دهد دستم بکارم در سواد دیده هم
هر که از اهل یقین از جام حیدر گشت مستمشرک آب کوثر از دست علی طرفی نبست
گر نسیم از طره سنبل بیفشاند غبارنافه های مشک ریزد در سر زلف نگار
آن دهانم برده است از یاد و باز آرد به یادباز گردد عمر رفته گرچه بی او شد به باد
ز درد درد تو بسیار خون دل خوردمخمیر عیش ولی شد سرشته زان دردم
ای کرده نهان در لب در بار گهرتا چند بپوشی ز خریدار گهر
إن هوی النفس یقد العقاللا یتهدیٰ و یعی ما یقال
روز دل من بتلخکامیدر جای خطر فتد ز خامی