گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
اعدا شمردیم بسی جمله یکی بودچون جمله یکی باشد در چه شماریم
اهلی از گفتن و ناگفتن غم پا بگل استبیزبان فهم شود قصه اش آخر دو دلست
دل گرچه از هوایت دارد غم پیاپیگر گفت ازین هوایم غم نیست شنو از روی
زان پری دیوانگی جز از دل دیوانه نیستآدمی گر از سر دل بگذرد دیوانه نیست
نخواهم بنگرد در آینه خویشکه چون خود بین شود گردد جفا کیش
مسند شاهی بود دام ره هر بی بصرمیل درویشی نما گردیده ای داری به سر
آتشی کز برق غیرت برفروختخرمن درویش درمانده بسوخت
چیست آن نام کاوری بشماردر حساب کواکب سیار
توانگری نه به مال است پیش اهل کمالکه مال تا لب گور است و بعد از آن اعمال
آن چیست که همچو مرغ پی بسته بودچون مار فراز گنج پیوسته بود
آن سیم بدن چیست که دل بربایداز وی گرهی دو صد گره بگشاید
چیست آنمرغ مار هیبت کوراست ماند بناوک دلدوز
چه نهالیست این خجسته ستونکز زمین سر رسانده بر گردون
یارب این نخل از چه گلزارستکه گل او همیشه پر بار است
حمدی از حد افزون و سپاسی از قیاس بیرون سزاوار صانع بیچون که به کلک صنایع نگار بدایع آثار بر صحایف لطایف روزگار نظم قصیده موجودات با حسن صفات رقم کردهالذی لا اله الا هو والذی لم یلد ولم یولد و صلوات تامات و تحیات زاکیات بر سرور کاینات و خلاصه موجودات صاحب المعجزات و الآیات یعنی محمد مصطفی صلی الله علیه و آله
نسیم کاکل مشکین کراست چون تو نگارشمیم سنبل پرچین کجاست مشک تتار
بسی صورت بگردیدست عالموزین صورت بگردد عاقبت هم
هوا بسبزه گهر ریخت بلبل آب از چشمتو لاله وار نشین چشم جان پر خون دار
وصال تا بشبش بر در تو کیست مگرتنی که جز بسر سر تواند این رفتار
همه ملوک جهان بنده کرده دهرت از آنکه هرگز از چو تویی کس ندیده استحقار
از آنکه چهره بر افروخته گلت راهستمرا فروخته رخ شمع رویت از انوار
همیشه دشمنش آنجا ز اهل نار بوداز آنکه می فتد اینجا بعالم پندار
دل برد از نقش سنگینخمیر مایه گرفته آفتاب از کرمت
نشان فضل بنام کسیست طغرایشکه سالهای بسی دیر باد و خواهد بود