گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
من آن ماهم که اندر لامکانممجو بیرون مرا در عین جانم
بیا کامروز بیرون از جهانمبیا کامروز من از خود نهانم
مرا پرسی که چونی؟ بین که چونمخرابم بیخودم مستِ جنونم
من از عالم تو را تنها گزینمروا داری که من غمگین نشینم؟!
ورا خواهم دگر یاری نخواهمچو گل را یافتم خاری نخواهم
نه آن شیرم که با دشمن برآیممرا این بس که من با من برآیم
چو آب آهسته زیر که درآیمبه ناگه خرمن که درربایم
ز قند یار تا شاخی نخایمنماز شام روزه کی گشایم
از آن باده ندانم چون فنایماز آن بیجا نمیدانم کجایم
بیا کامروز گرد یار گردیمبه سر گردیم و چون پرگار گردیم
به پیش باد تو ما همچو گردیمبدان سو که تو گردی چون نگردیم
شب دوشینه ما بیدار بودیمهمه خفتند و ما بر کار بودیم
من و تو دوش شب بیدار بودیمهمه خفتند و ما بر کار بودیم
بیا کامروز شه را ما شکاریمسر خویش و سر عالم نداریم
بیا تا عاشقی از سر بگیریمجهان خاک را در زر بگیریم
بیا امروز ما مهمان میریمبیا تا پیش میر خود بمیریم
بیا ما چند کس با هم بسازیمچو شادی کم شود با غم بسازیم
بیا تا قدرِ یکدیگر بدانیمکه تا ناگه ز یکدیگر نمانیم
میان ما درآ ما عاشقانیمکه تا در باغ عشقت درکشانیم
چرا شاید چو ما شه زادگانیمکه جز صورت ز یک دیگر ندانیم
بر آن بودم که فرهنگی بجویمکه آن مه رو نهد رویی به رویم
مگردان روی خود ای دیده رویمبه من بنگر که تا از تو برویم
بیا با هم سخن از جان بگوییمز گوش و چشمها پنهان بگوییم
مرا خواندی ز در تو خستی از بامزهی بازی زهی بازی زهی دام