گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
چنان مستم چنان مستم من این دمکه حوا را بنشناسم ز آدم
کجایی ساقیا درده مداممکه من از جان غلامت را غلامم
مرا گویی چه سانی من چه دانمکدامی وز کیانی من چه دانم
شراب شیره انگور خواهمحریف سرخوش مخمور خواهم
رفتم تصدیع از جهان بردمبیرون شدم از زحیر و جان بردم
من با تو حدیث بیزبان گویموز جمله حاضران نهان گویم
روی تو چو نوبهار دیدمگل را ز تو شرمسار دیدم
زنهار مرا مگو که پیرمپیری و فنا کجا پذیرم
گر از غم عشق عار داریمپس ما به جهان چه کار داریم
از اصل چو حورزاد باشیمشاید که همیشه شاد باشیم
ما آفت جان عاشقانیمنی خانه نشین و خانه بانیم
ما صحبت همدگر گزینیمبر دامن همدگر نشینیم
چون ذره به رقص اندرآییمخورشید تو را مسخر آییم
جز جانب دل به دل نیاییمیک لحظه برون دل نپاییم
ای برده نماز من ز هنگامهین وقت نماز شد بیارام
یا رب توبه چرا شکستموز لقمه دهان چرا نبستم
دانی کامروز از چه زردمای تو همه شب حریف نردم
من دوش به تازه عهد کردمسوگند به جان تو بخوردم
تا عشق تو سوخت همچو عودمیک عقده نماند از وجودم
تا چهره آن یگانه دیدمدل در غم بیکرانه دیدم
گر ناز تو را به گفت نارممهر تو درون سینه دارم
من اشتر مست شهریارمآن خایم کز گلو برآرم
روزی که گذر کنی به گورمیاد آور از این نفیر و شورم
ای دشمن روزه و نمازموی عمر و سعادت درازم