گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
ساقی ازین کاسه و خوان کبودخرمی اندر دل و جان که بود
ساقی ازین جرعه در انجام کوشچون همه داریم بر انجام کوش
ای محافل را به دیدار تو زینطاعتت بر هوشمندان فرض عین
بعد از حمد و ثنای جهان آفرین و درود بر روان سید المرسلین و آله الطیبین و عترته الطاهرین صلوات الله علیهم اجمعین پوشیده نماند که رندان دیر فنا که صوفیان صومعه قد سند و صبوحی زدگان مجلس انس و به یمن صفای محبت ایشان وبرکت نکهت انفاس این جگر ریشان غنچه دلهای خسته و عقده کارها بسته همیشه گشاه مییابد چنانکه عندلیب چمن معرفت خواجه شمس الدین محمد الحافظ الشیرازی در صفت دل این مستان صبح خیز و دست دعای این بیداران اشک ریز میفرمایدبصفای دل رندان صبوحی زدگان
ساقی قدحی که کار سازست خداوز رحمت خود بنده نوازست خدا
ساقی نظری به بیکسان بهر خدامشکن بت ما بوالهوسان بهر خدا
ساقی قدحی که نور بخشد همه راپر کن که دمی حضور بخشد همه را
ساقی بکرم تو میکنی یاد مراغیر از تو که میرسد بفریاد مرا
ساقی می لعل قوت روح است مرادیدار تو خورشید صبوح است مرا
ساقی قدحی که هست عالم ظلماتجز روی تو نیست در جهان آب حیات
ساقی فلک از بحر عطای تو کفی استدر کوی تو صد کعبه جان هر طرفی است
ساقی نظری که دل خوش از دیدن تستجان شاد ز خوشه چینی خرمن تست
تبارک الله از آن نقشبند ماء مهینکه نقش روی تو بستست و چشم و زلف و جبین
ساقی می ما ز عارض پر خوی تستچشمت نرسد که چشمها در پی تست
ساقی قدحی که کار عالم نفسی استگر یک نفست فراغتی هست بسی است
ساقی دل ما سوخته از مشتاقیستبازآ که طبیب درد مستان ساقیست
ساقی ببهشت اینهمه مشتاقی چیستجنت می ساقی بود و باقی چیست
ساقی قدحی که آنکه این خاک سرشتخط بر سر ما به مستی و عشق نوشت
ساقی قدحی که شمع دل درنگرفتتا ز آتش می زندگی از سر نگرفت
ساقی دل ما که شادی از غم نشناختجز جام می از نعیم عالم نشناخت
ساقی شب عیش است و مه افروخته استمی ده که فلک بکینه آموخته است
ساقی چکنم که دل کبابم ز غمتمدهوش تر از مست شرابم ز غمت
ساقی دل من که دانه مهر تو کاشتمهر تو نهفته تا ابد خواهد داشت
ای بیش از آنکه در قلم آید ثنای توواجب بر اهل مشرق و مغرب دعای تو